تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1681

مساهمون:

ص١٦٨١
كردن از آن . و اين را معنى آن باشد كه افعال خويش را محدود و معدود بيند و منت‌هاى حق را بىنهايت و بىحد و بىعد بيند . داند كه اين‌ها مقابلهء آن را نشايد ، و نيز افعال خويش با تقصير بيند . و مقصر جافى باشد ، و جفا شكر منت نباشد . از اين معنى متحير فروماند . باز دليل اين را حكايتى بياورد و گفت : « قيل قام الشبلى يوما ليصلى فبقى طويلا ثم صلى فلما انفلت من صلاته قال وا ويلاه ان صليت جحدت و ان لم اصل كفرت » . گويند شبلى رحمه الله روزى برخاست تا نماز كند . ديرى بيستاد . پس تكبير كرد و نماز كرد . چون از نماز فارغ گشت گفت : « وا ويلاه » ، و اين كلمه‌اى است كه مردم در حال حيرت به كار دارد . از حيرت خويش بناليد . گفت اگر نماز كنم منكر گردم ، و اگر نماز نكنم كافر گردم . و معنى اين سخن خبر دادن است از مقام حيرت . يعنى نماز بر من واجب است ، ناكردن روى نه . و اگر نماز به جاى بگذارم و نبينم كافر گردم ؛ و اگر به جاى آرم سزاوار او نمىبينم ، شكر منت او نگردد ، و چون شكر منت او نگردد اگر گويم كردم منت را منكر گشتم ؛ از بهر آنكه شكر منت به جاى ناآورده منت برنخيزد . چون گويى شكر كردم دعوى كردى كه منت فرونهادم ، و اين محور باشد منت را . « ثم انشد :
الحمد لله على أننى * كضفدع يسكن فى اليم ان هى فاهت ملأت فاها * أو سكتت ماتت من الغم »
مىگويد سپاس خدا را كه مرا چون بزغى گردانيد در دريا . اگر دهن باز كند دهنش پرآب گردد ؛ و اگر دهن فراز كند از غم بميرد . اين اشارت مىكند به مقام حيرت كه شكر واجب است و ناآوردن روى نيست ، و اگر بيارم شكر من سزاى منت او نيست . در اين دو ميان متحير فرومانده‌ام . پس بر اين معنى حمد آورد از بهر آنكه چون از شكر آوردن عاجز باشد و پندارد كه شكر آوردم كفر گردد . باز چون عاجز نباشد و عجز خويش بداند و متحير باشد و حيرت خويش ببيند ، آن دانستن عجز و ديدن حيرت از او ايمان گردد . چون توفيق اين دانستن و اين ديدن بيافت بر اين حمد آورد . باز گفت :