تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1683

مساهمون:

ص١٦٨٣
توحيد رسد راه گم كند . و اين‌چنان است كه متاهات مثال است دريا را ، و فكرت مثال است سباحت را ، و باد كه كشتى براند مثال است دريا را ، و فكرت مثال است سباحت را ، و باد كه كشتى براند مثال است توفيق را . و هركه خواهد كه به شناو بگذرد غرقه شود و هلاك گردد . باز چون باد برآمد ، بادبان كشتى بركشد ، آن بركشيدن بادبان تسليم كردن است و توكل كردن ، و آن بار توفيق حق است . چون توكل و تسليم درست گشت زود به مراد رسد . باز گفت : « سأل ابو السوداء بعض الكبار فقال هل للعارف وقت قال لا قال لم قال لان الوقت فرجة تتنفس عن الكربة و المعرفة امواج تغط و ترفع و تحط فالعارف وقته أسود مظلم » . ابو السوداء از حسين منصور پرسيد كه عارف را وقت باشد ، و وقت به زبان اين طايفه عبارت باشد از حالى كه بنده را در سر پديد آيد كه او را به آن حال آرام باشد . اكنون حسين را سؤال مىكند كه شايد كه عارف را وقتى باشد كه به آن‌وقت آرامى گيرد . گفت نه ، از بهر [ 216 ب ] آنكه وقت صفت صاحب وقت است ، و هركه با صفت خويش آرام گيرد او را صحبت با خويشتن است ؛ و هركه را صحبت با خويشتن باشد او را با حق صحبت نباشد . و نيز وقت غير حق است و عارف را با غير حق آرام نباشد ، و نيز هركه آرام گرفت طلب به جاى بگذاشت ، و به جاى گذاشتن طلب اعراض است از حق . و معرض از حق به نزديك اين طايفه برابر بت‌پرست است . و عجب نه اين است عجب آن است كه از طلب فرو ايستادن روى نيست ، و طلب علت وجود نيست ، و وجود مطلوب را نهايت نيست . كدام حيرت باشد از اين عظيم‌تر ؟ ! پس ابو السوداء سؤال كرد از حسين منصور كه چرا چنين است ؟ جواب داد و گفت از بهر آنكه وقت فرجتى است كه صاحب وقت در آن فرجت نفسى برآرد از اندوهان خويش . و اين‌چنان است كه كسى خداوند مصيبت باشد ، و يكى او را در ميانه پندى دهد . آن ساعت راحتى بيابد . پس به سر مصيبت خويش بازگردد . و يا كسى را در عقابين كشند و تازيانه مىزنند ، از ضربتى تا ضربتى نفسى نيابد . عارف را وقت همچنين