خويشتن را مخلص نبينى ، و آنچه از افعال تو خالص گردد هم اخلاص نبينى . يعنى اگرچه اخلاص آرى به دل خويشتن را مخلص ندانى به آن معنى كه اخلاص آنگاه اخلاص باشد كه خالص حق را باشى . چون از اخلاص نجات خويش طلب كنى ، و هركه از حق غير حق طلب كند خالص حق را كى باشد ؟ ! و افعال نيز همچنين ، از بهر آنكه افعال تو نيز از تقصير خالى نباشد ، و با تقصير خالص حق را كى شايد ؟ ! و نيز از افعال عوض و ثواب طمع دارى ، و آن عمل كه عوض طمع دارى خالص حق را كى باشد ؟ ! باز علت اين پديد كرد و گفت اخلاص تو و افعال تو خالص نگردد هرگز حق را تا صفت خويش بينى ؛ از بهر آنكه اوصاف تو معلول است همچون تو ، يعنى چون خويشتن بينى مخلص نباشى . پس چون صفات خويش بينى مخلص كى باشى ؟ !
« سئل ذو النون رحمه الله عن نهاية العارف فقال اذا كان كما كان حيث كان قبل ان يكون » . ذو النون را رحمه الله پرسيدند كه نهايت حال عارف چيست ؟ گفت آنكه چنان باشد كه هست پيش از آنكه بود ، يعنى پيش از آنكه او را بيافريدند او را نه فعل بود و نه اختيار .
اكنون كه آفريدند بايد كه خويشتن را بىفعل و بىاختيار داند تا صفتش در حال وجود صفت عدم باشد . باز شيخ اين را تفسير كرد و گفت :
« معناه يشاهد الله تعالى و افعاله دون شاهده و افعاله » . معناش آن است كه همه خدا را و افعال خدا را بيند نه خويشتن را ، و افعال خويشتن را يعنى پيش از آنكه او موجود آمد خدا بود و او نبود ، اكنون كه او موجود آمد حق همچنان بىنياز است كه پيش از آنكه او موجود آمدى چون به اين معنى بىنيازى حق تعالى از خويشتن ببيند خود را فراموش كند . و نيز افعال حق در ازل ببيند از برّ و احسان و اكرام او كه بود بىخدمت و طاعت ، او فعل خويش فراموش كند ، داند كه سابقت را فعل نمىبايست ، مستقبل را نيز هم به فعل من نياز نباشد .
« و قال بعضهم اعرف الخلق بالله اشدهم تحيرا فيه » . گفت عارفترين كسى به خدا آن باشد كه او در خدا متحيرتر باشد . و در
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1678
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٧٨