زير اين سخنى بزرگ است و بسيار رفته است در پيش ، لكن اينجا رمزى بگوييم . چون بنده بنگرد هرچند كه خواهد تا حق خداى به جاى آرد نتواند آوردن . درگزارد حق متحير گردد و چندانكه خدمت پيش آرد خويشتن عاجزتر بيند . حيرت زيادت گردد . پس به منتهاى خداوند نظاره كند منتها را شمار نبيند . متحير فروماند و منتى كه از دانستن متحير گردد از گزارد شكر او متحيرتر گردد . پس به طلب كردن معرفت صفات و ذات بازگردد . نه وجود ذات را نهايت يابد نه كمال صفات را . در معرفت متحير گردد . و هرچند كه جويد جستن را نهايت آيد و [ 215 الف ] مطلوب را نهايت نيايد . حيرت زيادت گردد . از اين معنى گفت كه هركه متحيرتر عارفتر .
« قيل لذى النون ما اول درجة يبلغها العارف قال التحير ثم الافتقار ثم الاتصال ثم الحيرة » . ذو النون را گفتند اول درجه كدام است كه عارف به وى رسد ؟ گفت : حيرت ، پس افتقار ، پس حيرت . حيرت اول در نعمت و منت باشد ، چنان كه كسى كسى را بنوازد به بسيارى نواخت از شرم سرگردان گردد . باز افتقار ، و افتقار نياز نمودن باشد ، و نيازمند بودن يعنى چون ببيند كه من درگزارد حق او عاجزم ضرورت و بيچارگى بيش برد . كسى كه او را به چيزى چاره نماند جز عجز پيش بردن چاره نبود . و اينچنان است كه موسى عليه السلام گفت :
رب انى لما انزلت الى من خير فقير . باز اتصال و اتصال پيوستن باشد ، و اين نه پيوستن ملازقت باشد ، لكن پيوستن انقطاع باشد از دون حق . يعنى چون خويشتن را به او نيازمند بيند غير خويشتن را هم نيازمند بيند ، داند كه اگر نياز خويش به نزديك نيازمند برد او را از نيازمند جز بىنيازى حاصل نيايد . پس نياز خويش به آنكس برد كه نياز همه نيازمندان به او است .
و اصل آن است كه به كسى وصلت جويد به چيزى جويد كه صفت او است ، و صفت عبوديت جز فقر نيست ؛ و صفت حق جز غنا نيست ؛ و هركه پيش غنى غنا برد فقر يابد ، و چون پيش غنى فقر برد غنا يابد . يعنى فقير را به غنى جز به فقر پيوستن محال است ؛ و ذليل را به عزيز جز به ذل پيوستن محال است . و چون نيازمند نياز خويش را
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1679
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٧٩