به اصل و متبوع باشد ، و اصل از تبع و فرع مستغنى باشد ، اما تبع و فرع از متبوع و اصل مستغنى نباشد .
باز گفت و آنچه از او باشد خود اندك نباشد و آنچه از تو باشد خود بسيار نباشد ، از بهر آنكه آنچه از حق به بنده آيد بنده به وى نيكبخت گردد . و آنچه از بنده به حق تعالى رود حق از آن بىنياز است . و بىنياز چون با نيازمند بركند بر او بسيار باشد . و نيازمند كه بر نياز خويش خدمت كند آن خدمت را قيمت نباشد . و به اندك نظر حق مرده زنده گردد و بدبخت نيكبخت گردد و دشمن دوست گردد و دور نزديك گردد و بيگانه آشنا گردد . و چيزى را كه صفت اين باشد اندكى او كى اندك باشد ؟ ! و شاعر از اين معنى گويد :
قليل منك يغنينى و لكن * قليلك لا يقال له قليل
و نيز فناى شواهد را معنىاى ديگر گفت :
« و فناء الشواهد سقوط رؤية الخلق عنك بمعنى النفع و الضر و الذم و المدح » . و معنى فناى شواهد آن است كه ديدار خلق از تو فروافتد به آن معنى كه از خلق نه مضرت بينى و نه منفعت و نه نكوهش و نه ستايش ، و دليل نفع و ضر ناديدن قول خدا است :
وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَ إِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلا رَادَّ لِفَضْلِهِ .
و دليل مدح و ذم ناديدن هم قول خدا است :
وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ .
باز گفت :
« و ذهاب الحواس و هو معنى قوله : فبى ينطق و بى يبصر الخبر الى آخره » . معنى ذهاب حواس آن است كه در خبر آمده است كه به من گويد و به من بيند تا آخر خبر . يعنى تا بنده به حواس خويش مراد خويش طلب مىكند چنان است گويى كه حواس او او را استى باز [ چون ] او را از مرادها خالى كنند تا همه حواس را به موافقت حق مشغول گرداند ، چنان گردد كه گويى كه حواس او حق را است و او را حواس نيست .
« و معنى اضمحل الاخلاص ان لا يراك [ 214 ب ] مخلصا و ما خلص من أفعالك ان خلص و لن يخلص أبدا اذا رأيتك صفتك فان أوصافك معلولة مثلك » . و معنى باطل گشتن اخلاص آن باشد كه