تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1670

مساهمون:

ص١٦٧٠
« قوله تعالى :
نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ
، فلا نردكم الى معنى سوانا فى الدنيا و الآخرة » . معنى اينكه خدا گفت ما اولياى شماايم در اين جهان و در آن جهان آن است كه ما شما را به چيزى جز خود باز نگذاريم در اين جهان و در آن جهان . از بهر آنكه ولى بر دو معنى باشد : يا دوست باشد يا متولى اسباب . اگر دوست باشد شرط دوستى نيست دوست به كسى ديگر بازگذاشتن ؛ و هرچند دوستى مؤكدتر غيرت او قوىتر . و اگر معنى ولى متولى اسباب باشد به غير بازگذاشتن نيز محال باشد از بهر دو معنى را : يا از بهر صدق وعده را كه بر او كذب روا نيست ، يا از بهر قدرت را كه به غير باز گذاشتن عجز باشد ، و بر او عجز روا نيست . و شايد كه از آن معنى باشد كه چون تولى وعده كرد ضمان كرد نگاه داشتن را . و ضمان حق را خلاف روا نباشد . و در زير اين سرى از اين نيكوتر هست و آن آنست كه ولى وليهء خويش را به ناكفؤ ندهد . پس چون حق بنده را توحيد كرامت كرد سزاوار صحبت خود [ 212 ب ] گردانيد ؛ و چون اهل صحبت او گشت نگذارد كه با غير او صحبت كند . باز گفت : « علامة الموحد أن لا يجرى عليه ذكر اخطار ما لا حقيقة له عند الحق » . علامت موحد آن باشد كه بر سر او نرود ياد كرد خاطرى و چيزى كه آن چيز را نزديك حق حقيقت نيست . و معنى اين سخن آن است كه محدثات را چندان حقيقت است كه با يكديگر قياس كنند ، چنان كه اگر باقى را با فانى قياس كنى باقى در جنب فانى حقيقت آيد و فانى در جنب باقى مجاز آيد . اما باقى و فانى از محدثات در جنب حق نهى حقيقت حق را باشد و آن ديگر همه مجاز گردد ؛ و مجاز در جنب حقيقت قدر ندارد . پس بر اين قياس كه ما ياد كرديم همه كون را در جنب حق حقيقت نيست ، و آن چيز كه او را حقيقت نيست او را خطرى نيست ، و چون توحيد بنده درست گردد و حقيقت حق بيايد نيز او را ياد بىخطران نماند ، و اين خود در شاهد بيايد كه اگر كسى درمىدارد و جز آنش نباشد و بر آن سخت ظنين باشد چون به دره‌اى دينار بيابد هرگز بر خاطر او ذكر آن درم نگذرد ، و چندان