تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1667

مساهمون:

ص١٦٦٧
باشى نه نظارهء خويش . ترا به تو نمودن اين باشد . « قال فارس لا يصح التوحيد ما بقيت عليك علقة من التجريد و الموحد بالقول لا يشهد السر منفردا به و الموحد بالحال غايب بحاله عن الاقوال و رؤية الحق حال لا يشهده الا كل ما له و لا سبيل الى توحيده بلا قال و لا حال » . فارس رحمه الله گفت توحيد درست نيايد تا از تجريد ترا علقتى مانده است يعنى موحد آنگاه موحد گردد كه با او هيچ علاقه نماند ، از بهر آنكه تا در هر دو كون او را به چيزى تعلق است يگانه حق را نيست ، از بهر آنكه نظارهء توحيد خويش است تا عبارت مىكند اگر نظارهء حق استى از توحيد خويش خبر نداردى ، و از چيزى كه خبر ندارد عبارت چگونه كندى . باز گفت آنكه به جمال متوحد است غايب است به آن حال خويش از اقوال . يعنى چون توحيد او را به سر حال گشت از قول غايب گردد و او را طاقت نماند كه آن را به قول وصف كند ، از بهر آنكه وصف غايبان را كنند ، چون حال گشت حاضر گشت ، و حاضر را وصف به كار نيايد . باز گفت : و ديدن حق حال است كه در آن حال نبيند مگر آنچه همه حق را است . يعنى هركس كه به سر حق ديدنشان حق ديدن آن است كه همه از حق بيند نه از خويشتن كه چون از خويشتن بيند خويشتن‌بين باشد نه حق‌بين . و توحيد و عبارت و قول همه صفات موحد است ، و تا چيزى از اين چيزها مىبيند هنوز حق نديده است . باز گفت : و به توحيد راه نيست بىقال و بىحال . يعنى تا به قول واحد نگويد و به سر وحدانيت اعتقاد نكند موحد نگردد . معنى اين سخن آن است كه آن معنى كه خلق توحيد مىدانند توحيد نه آن است از بهر آنكه اعتقاد صفت سر است و قول صفت زبان ؛ و خلق خويشتن [ 211 ب ] را موحد به اين دانند . و اين هر دو صفت مخلوقان است و هركه صفت خويش بيند موحد نباشد ؛ موحد آن باشد كه حق و صفت حق بيند . پس بىقول ظاهر و بىحال باطن توحيد نبود ، و اين هر دو به حقيقت خود توحيد نبود . باز گفت : « التوحيد هو الخروج عن جميعك به شرط استيفاء ما عليك و أن لا يعود عليك ما يقطعك عنه » . توحيد آن است كه از همگى خويش بيرون