خطر بود آن درم را كه به درهاى دينار پديد نيامده بود ، چون پديد آمد بىخطر گشت . پس كون را نيز در سر بنده چندان خطر باشد كه حق در سر او پديد نيايد . چون حق پديد آمد نيز كون را در سر او خطر نماند . باز گفت :
« فالشواهد عن سره مصروفة و الاعواض عن قلبه مطرودة » .
شاهدها از سر او مصروف گرداند و عوضها از دل او مطرود گرداند .
به شواهد دنيا مىخواهد و به اعواض عقبى . يعنى چون توحيد در سر او قوت گرفت نيز از دنياى حاضر نينديشد و بر سر او دنياى حاضر نگذرد . و چون حال اين گشت عوض نيز از دل او مطرود گردد به آنكه به ترك دنيا عوض عقبى طلب نكند ، از بهر آنكه فارغ گشتن به سر او از ذكر به نايافتن توحيد بود ، و توحيد يافته است بهتر از عقبى ، عقبى چرا خواهد ؟ ! باز گفت :
« و لا شاهد يشهده » و نيز هيچ حاضر نبيند از بهر آنكه شغل او همه غايب گردد ، و چون غايب شغل او گردد آن غايب او را حاضر گردد . و چون غايب او را حاضر گردد حاضر از او غايب گردد .
« و لا عوضا يعبده » و نه عوض را بندهء خويش گرداند ، يعنى هركس كه حق را پرستد از بهر آنكه تا از او عوض طلب كند به معنى چنان است كه گويى عوض مىپرستد ، و موحد جز حق نپرستد كه اگر جز حق تعالى پرستد مشرك باشد نه موحد . چنان كه خدا گفت :
وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً
، باز گفت :
« و لا سرا يطالعه » . و هيچ سر نبيند ؛ به آن معنى كه سر عزيز به آن معنا است كه در او نهادهاند و او نظارهء آن معنا است كه در سر مودع است نه نظارهء سر كه چون مال از كيسه بيرون كنى كيسه را خطرى نماند ، و چون گوهر از حقه بيرون كنى حقه را قدرى نباشد .
و عزيز داشتن حقه نه از بهر حقه است از بهر آن جوهر است كه در حقه مودع است . [ 213 الف ] پس عارف را نيز نظر به سر نه از بهر سر است از بهر آن معنى است كه در سر مودع است و آن توحيد و معرفت است . باز گفت :
« و لا برا يلاحظه » و هيچ بر نبيند ؛ يعنى نظارهء بركننده او را