از بهر آنكه چون راستى و پاكى خويش بينى در نظارهء خويش نظارهء منت گم كنى . و چون نظارهء منت گم كنى از حق بريده گردى . باز گفت :
« قال الشبلى لا يتحقق العبد بالتوحيد حتى يستوحش من سره وحشة لظهور الحق عليه » . [ 212 الف ] شبلى رحمه الله گفت بنده در توحيد متحقق نگردد تا او را از سر خويش وحشت نگيرد از بهر ظاهر گشتن حق بر او ، يعنى چون حق سبحانه بر سر او غالب گردد حال او به جايگاهى رسد كه از وقت خويش خبر دارد . پس سر او به كليت مستوفاى حق نگشته باشد . وحشت او به اين معنى باشد كه گويد اگر توحيد من تمام استى جز از حق تعالى مرا خبر نيستى ، و چون از سر خويش خبر دارد از چيزى دون حق خبر داشته باشد ، و هركس كه او را دون حق خبر باشد در توحيد متحقق نباشد .
« و قال بعضهم الموحد من حال الله بينه و بين الدارين جميعا لان الله تعالى يحمى حريمه » . مىگويد موحد آن است كه خداى تعالى جدايى افگنده باشد ميان او و ميان هر دو سراى ، يعنى دنيا و عقبى .
و معنى اين آن باشد كه چون او توحيد يافت نيز در او مرادى ديگر نماند نه در دنيا و نه در عقبى ، از بهر آنكه دنيا و عقبى غير حقاند ، و اشتغال به غير حق از فراغ حق افتد . و چون خدا را يافت در او مراد غير خدا نماند . پس در كتاب علت مىگويد ، از بهر آنكه حق حريم خود را نگاه دارد .
و حريم به پارسى بازداشت باشد كسى را يا چيزى را ، و آن را حريم خوانند . و حريم النهر گويند آن مقدار جايگاه را كه خاك جوى بر او افگنند ، چون غير او را در آن حق نباشد . پس چنين مىگويد آن دل كه در او توحيد باشد حريم حق است و حق در حريم خود كس را جاى ندهد ، و هر دل كه جز حق در او راه يابد آن دل حريم حق نيست ، تا در مثل چنين گفتهاند : مرغزارى كه در آن مرغزار شيرى وطن گيرد هيچ نخچير را در آن مرغزار راه ندهد . پس محال باشد كه حق دلى را كه وطن خود سازد ، پس غير خود را در آن دل راه دهد .
باز بر اين معنى كتاب خدا دليل آورد و گفت :
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1669
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٦٩