تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1672

مساهمون:

ص١٦٧٢
از بر مشغول گرداند ، و اين‌چنان است كه چون همه دنيا بر مصطفى عرض كردند ابا كرد نه خرد داشتن بر دوست را ، لكن شغل او به دوست او را از بر منع كرد . و نيز از دوست بر طلب كردن جز دوست خواستن است ، و از دوست جز دوست خواستن وهن محبت است . باز گفت : « هو فى حقه عن حقه محجوب » او در حق دوست از حق دوست محجوب است . يعنى مادام در حق دوست است به معنى گزاردن حق دوست ، لكن با اين‌همه محجوب است از حق دوست به معنى ناديدن كه من حق دوست به جاى آوردم ، يعنى چنان داند كه هيچ حق نياورده‌ام . « و فى حظه عن حظه مسلوب » . و در حظ خويش از حظ خويش ربوده باشد . يعنى همه حظهاى او به او مىرسد ، لكن او از حق حظ خويش طلب نكند كه از دوست حظ خويش طلب كردن ، خويشتن خواستن است نه دوست خواستن . « فلا نصيب له فى نصيب و هو مأسور فى اوفر النصيب » . و او را در هيچ نصيب نصيب نيست ، يعنى هر نصيبى كه خلق از حق مىجويند او را در آنجا نصيب نيست و او اسير حق است و در تمام‌ترين نصيبها است . و او را اسير به آن معنى گفت كه اسير را مراد و اختيار نباشد . عارف را مراد و اختيار نباشد و در تمام‌ترين نصيب او را به آن معنى گفت كه نصيب همه خلق غير حق آمده است و نصيب او حق آمده است . « و الحق أوفر نصيب » . از بهر آنكه هركه غير حق نصيب گيرد حق را بگذاشت و هركه حق را بگذاشت او را هيچ نصيب نيست ، و هركه همه نصيبها بگذارد حق نصيب او آيد . و هركه را حق نصيب آمد همه نصيبها او را باشد . « من فاته الحق فليس له شىء و ان ملك الكون و من وجد الحق فله كل شىء فان لم يملك ذرة » . باز شيخ رحمه الله اين را تفسير كرد و گفت : « معناه هو قائم بحقه محجوب عن رؤية قيامه بحقه » . او ايستاده است به حق خدا ، لكن محجوب است از ديدن قيام خويش به حق او .