« و هو مسلوب عن حظوظه و هو يرى نفسه قائمة بحظوظها » . و او را از حظوظ ربودهاند يعنى سر او را چنان از خلق جدا كردهاند كه او خويشتن را در هيچ حظ نبيند و تن خويش را مىبيند قايم به حظوظ ، يعنى آنچه حظ او است به او مىرساند ، لكن سر او را از طلب حظ فارغ مىدارند هم به آن مقدار كه بنده سر خويش از خلق فارغ گرداند . و حق تعالى خلق را اسير او مىگرداند . و تفسير اين سخن پيغمبر است عليه السلام كه گفت : يقول الله تعالى من شغله ذكرى عن مسئلتى اعطيته افضل ما اعطى السائلين . مىگويد هركه خويشتن را مشغول ما گرداند از غير ما آنچه او را دهيم همه سايلان عالم ندانند خواستن [ باز مر ] اين را بيان كرد و گفت :
« و نصيبه من الحق و جود الحق . » و نصيب او از حق يافتن حق [ 213 ب ] است و بس . يعنى درستى توحيد بنده آن باشد كه او را از حق جز حق به كار نيايد و از حق جز حق نخواهد . و اگر جز حق بر او عرضه كنند نپذيرد از بيم آنكه چون جز حق قبول كند حق را بگذارد . باز گفت :
« و هو فيه مأسور ليس فيه متقدم و لا متأخر » . و او در آنجا اسير باشد و او را نه در پيش رفتن راه باشد و نه با پس آمدن ، يعنى صفتش صفت اسيران باشد به آن معنى كه او را مراد و اختيار نباشد . اسير مخلوقان را مراد و اختيار نباشد ، اسير حق را مراد و اختيار كى باشد ؟ ! و هركه اسير گشت اگر او را پيش برند با پس آمدن روى نباشد ، و اگر با پس برند فرا پيش رفتن روى نباشد ؛ و مأسور حق را صفت اين باشد ؛ از آن معنى كه مأسور مشدود باشد ، و اسر در كلام عرب شد باشد و بسته را جنبيدن نباشد . و مرغى كه در زير چنگال باز اسير گردد او را اختيار و اضطراب نماند ذرهاى .
پس دلى كه اسير قبضهء حق گردد او را اضطراب و اختيار كى ماند ؟ !
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1673
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٧٣