تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1668

مساهمون:

ص١٦٦٨
آيى به شرط آنكه هرچه بر تو است به تمامى به جاى آرى و چيزى به تو بازنگردد كه ترا از او ببراند . شرط توحيد سه چيز نهاد از همگى خويش بيرون آمدن . و از همگى خويش بيرون آمدن آن باشد كه خويشتن را هيچ صفت و فعل نبينى . جنبيدن به تحريك او بينى و سكون به تسكين او بينى ، چنان كه چون از همگى خويش خارج گشتى وجود به ايجاد او بينى و بقا با بقاى او بينى . شرط ديگر آن است نگويى كه چون به من هيچ‌چيز نيست مرا چيزى نبايد كردن ، لكن جان بذل كنى در گزاردن حق او ، و به تمامى حق به جاى آرى . و آنگاه چنان دانى كه هيچ حق به جاى نياورده‌اى . سديگر آنكه چيزى به تو بازنگردد كه ترا از او ببراند . معنى اين سخن بزرگ است لكن رمزى از او بگوييم ، و آن آنست كه اگر جز او را دوست دارى از محبت او بريده گشتى ؛ و اگر جز به او طمع دارى از رجاى او بريده گشتى . و اگر بر غير او اعتماد كنى از توكل كردن بر او بريده گشتى ؛ و اگر جز به او نگرى از ديدار او بريده گشتى ؛ و اگر جز او را خواهى از او روى بگردانيدى . اينك بريدن از او چنين باشد . باز شيخ اين را تفسير كرد و گفت : « معناه ان تبذل مجهودك فى أداء حق الله ثم تتبرأ من رؤية أداء حقه و يستوفيك التوحيد عن اوصافك فلا يعود عليك منها شىء فانه قاطع لك عنه » . معنى اين سخن آن است كه جهد و طاقت خود را كار بندى درگزارد حق خداى تعالى . پس بيزارى ستانى از ديدن گزارد حق او ، يعنى چنان دانى كه هيچ حق به جاى نياورده‌اى تا عمل عمل صديقان آرى و خوف خوف كذابان تا موحد باشى . نه عمل زنديقان آرى و خويشتن را صديق دانى . و به فعل توانگر باشى و به ناديدن فعل درويش ؛ يعنى بكنى و لكن نبينى . باز گفت : و توحد تو ترا از اوصاف تو به جملگى بستاند يعنى در توحيد هيچ اوصاف خويش نبينى ، نه قول خويش و نه فعل و نه حال خويش . يعنى راست‌گويى و چنان دانى كه راست نگفته‌اى ؛ و پاك باشى و چنان دانى كه پاك نبوده‌اى . و سر نگاه دارى و چنان دانى كه نگاه نداشته‌اى . و اگر چيزى از اين معنى به تو بازگردد ترا از او ببراند ،