حق وصف كردن او است خود را . و معنى اين سخن آن است كه صفت حق آن است كه خود را وصف كرد ، از بهر آنكه صفت او قديم است و وصف او خود را قديم . پس او موصوف به صفت خود است و وصف كردن او را حكايت است ، و عبارت از آن وصفى است كه خود را كرد .
و حكايت چيزى آن چيز نباشد . و عبارت از آن وصفى است كه خود را كرد . و حكايت چيزى آن چيز نباشد ، و عبارت از چيزى عين آن چيز نباشد . پس درست گشت كه وصف مخلوقان صفت او نيست و او موصوف به صفت خود است نه به صفت مخلوقان .
« قال بعض الكبراء التوحيد افرادك متوحدا و هو ان لا يشهدك الحق اياك » . گفت توحيد فرد گردانيدن تو است در توحيد . و اينچنان باشد كه حق را به تو ننمايد . و معنى اين سخن آن است كه توحيد از واحد گرفتهاند . پس تفسير توحيد يكى گفتن و يكى دانستن باشد .
و يكى دانستن آن باشد كه جز او را نبينى كه اگر جز او را [ 211 الف ] بينى توحيد نباشدت . پس بايد كه در توحيد فرد باشى به آن معنى كه جز او را نبينى و متوحد باشى ، يعنى يگانه او را باشى و جز او را نباشى .
و نيز معنى متوحد بودن آن است كه خويشتن نبينى كه اگر در توحيد خويشتن بينى حق دو ديده باشى . و دو ديدن توحيد نباشد . و معنى خويشتن ناديدن آن باشد كه چون توحيد آرى بدانى كه نه تو آوردى علم سابق آورد . يعنى علم سابق بود كه ترا به توحيد آورد يا ارادت حق بود كه ترا به حق رسانيد ، يا قضاى ازلى بود كه ترا در وقت از عيب كفر پاك گردانيد تا نظارهء منت فعل حق كردى نه نظارهء فعل خويش . و نيز در وقت بدانى كه توحيد را به توفيق او توانستم آوردن و به عصمت او كفر را به جاى بتوانستم گذاشتن ، تا نظارهء حق باشى به نظارهء خويش . و نيز بدانى كه در مستقبل هدايت و تثبيت او بايد تا آورده نگاه توانم داشتن تا نظارهء حق باشى نه نظارهء خويش . و نيز بدانى كه به اين توحيد كه آوردم او را بر من منت است ، و مرا بر او هيچ منت نيست تا ترا به عقبى نيز طمعى نماند و طمع به فضل او دارى نه به فعل خويش تا به كل معانى نظارهء حق
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1666
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٦٦