« و تبرئته عن القياس » . و بيزار داشتن او را از قياس . اين را دو معنى باشد : يكى آنكه در قياس بندگان درنيايد ، از بهر آنكه قياس را دو پاره است و هر دو مثلين تا ممثل را بر ممثل به قياس كنند ، و چون حق يكى است و دو نيست ، و او را مثل نيست باطل گشت كه به قياس درآيد . و ديگر معنى آن باشد كه او را به قياس [ 210 ب ] حاجت نيايد . از بهر آنكه به قياس كسى را حاجت آيد كه چيزى از علم او غايب باشد ، و آن غايب او را معلوم نباشد . قياس كند آن غايب را بر چيزى كه او را معلوم است و حاضر است تا او را غايب معلوم گردد . و چون حق را هيچچيز مجهول نيست نه موجود و نه معدوم و هيچچيز از علم او غايب نيست ، او را به قياس حاجت نيست .
« قال محمد بن موسى جملة التوحيد ان كل ما يتسع به اللسان و يشير اليه البيان من تعظيم او تجريد او تفريد فهو معلول و الحقيقة وراء ذلك » . گفت جملهء توحيد آن است كه هرچه در زبان گنجد يا بيان به او اشارت كند از بزرگداشت حق يا مجرد گشتن از دون حق يا مفرد گشتن به حق همه معلول است ، و حقيقت وراء آن است . و معنى اين سخن آن است كه آنچه بنده بر زبان گذراند عبارت است ، و آنچه بيان به او اشارت كند وصف است ، و عبارت صفت معبر است و وصف صفت واصف ، و محال باشد كه صفت مخلوقان حق باشد . و نيز مراد از وصف و عبارت معنى عبارت است ؛ و معنى وصف نه عين عبارت و عين وصف است ، و آن معنى در وصف و عبارت نيايد . و نيز هرچه معبران عبارت كنند يا واصفان وصف كنند ذو نهايت است . از بهر آنكه عبارت و وصف متناهى است و حق را نهايت نيست .
و نيز معبران و واصفان به مقدار فهم و وهم خويش عبارت كنند و فهم و وهم كمال حقيقت درنيابد . پس لسان و بيان چگونه عبارت كنند چيزى را كه فهم و وهم درنيابد . و شيخ اين را تفسير كرد و گفت :
« معناه ان كل ذلك من اوصافك محدثة و معلولة مثلك و حقيقة الحق هو وصفه له » . عبارت معبران و وصف واصفان صفت ايشان است ، و صفت ايشان محدث است و معلول . همچنانكه ايشان و حقيقت
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1665
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٦٥