و هركه بداند كه خدا سازنده و رانندهء كار او است تذلل آرد ، يعنى نرم گردد در حكمها و قضاهاى او . يعنى چون بداند كه ذرهاى در هر دو كون ساكن نگردد يا متحرك نگردد بىحكم و قضاى او ، گردن بنهد حكم و قضا را . و به يافته راضى باشد و نايافته را طلب نكند . كه اگر جز اين كند ساخط حكم او گردد . و هركه حكم حق را ساخط باشد بيم زوال ايمان باشد ، تا چون بداند كه خدا صلاح او بهتر از او داند ، اگر صلاح ايمان او جز اين بودى آن كردى . پس تهمت از دل او بيرون رود و حكم او را تسليم آرد و قضاى او را منقاد گردد . و دليل بر آنكه خير دنيا و عقبى در اصل اين است آن است كه ابراهيم خليل را باوجود خلت و نبوت خطاب اين آمد كه : اسلم ، تا گفت :
اسلمت . باز گفت :
« قال بعض الكبار اذا عرفه الحق اياه أوقف المعرف حيث لا يشهد محبة و لا خوفا و لا رجاء و لا فقرا و لا غناء لانها دون الغايات و الحق وراء النهايات » . و چون حق بنده را به خود شناسا گرداند او را به مقامى بر پاى كند كه در آن مقام نه محبت بيند و نه خوف و نه رجا و فقر و نه غنا ، از بهر آنكه اين همه چيزها دون غايت است ، و حق سبحانه از پس همه نهايتها است ، يعنى از همه مقامها مراد حق است نه مقام . و تا بنده خود را مقامى مىبيند هنوز به حق نرسيده است . و چون به حق رسيد در نظارهء حق خود طاقت نظارهء مقام ندارد ؛ از بهر آنكه مقام ديدن با خويشتن بودن است . و حق ديدن بىخويشتن بودن است ، و چون محال است با خويشتن بىخويشتن ، محال است حقبين مقامبين گردد .
باز شيخ اين سخن را تفسير كرد و گفت :
« معناه لا يشهد هذه الا احوال لانها اوصافه و اوصافه اقصر من أن يبلغ ما يستحقه الحق من ذلك » . و معنى اين سخن آن است كه او اين احوال نبيند . يعنى محبت و خوف و رجا و فقر و غنا و آنچه به اين ماند ، از بهر آنكه اين احوال صفت بنده است و صفات بنده از آن قاصرتر است [ 209 الف ] كه به محلى رسد كه استحقاق حقيقت حق است . يعنى از محبت مراد عين محبت نيست چه مراد يافتن دوست
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1658
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٥٨