است ؛ و از خوف مراد عين خوف نيست لكن رستن از قطيعت است ؛ و از رجا مراد عين رجا نيست لكن مراد به وصال رسيدن است ؛ و بنده از اين اوصاف چندان به جاى نتواند آوردن كه استحقاق حق است ، از بهر آنكه چندان دوست دارد كه طاقت او است نه چندانكه سزاى حق است ، از بهر آنكه خوف فزون از طاقت بنده گردد و هر دو كون طاقت تحمل آن خوف ندارد ، و ديگر صفات هم بر اين معنى . پس چون ببيند قصور صفت خويش در گزاردن حق خدا بداند كه اين محبت كه من آوردم هيچ نيست . و خوف و رجاء و فقر و غنا همان .
« انشدونا لبعض الكبار
راعيتنى بالحفاظ حتى * حميت عن مرتع و بى »
گفت نگاه داشتى مرا به حفاظ تا نگاه داشتى مرا از چراگاه هلاككننده . به اين چراگاه هلاككننده كفر مىخواهد . يعنى نگاهداشت تو بود مرا كه من هلاك نگشتم و اين بر معنى ديدار منت باشد . باز گفت :
« فانت عند الخصام عذرى * و فى ظمأى فانت ريى »
مىگويد وقت خصومت عذر من تواى و در تشنگى سيرابى من تواى . و اين بر طريق مثل است . يعنى اگر مرا خصومت پيش آيد به گزاردن حق تو كه چرا در حق ما تقصير آوردى اعتماد من بر كرد من نيست ، اعتماد من بر فضل تو است . مگر تو به فضل خود عذر من بپذيرى و اگر نه مرا عذر نيست . و شايد كه معناش آن باشد كه عذر من تواى ، به آن معنى كه من خير بىتوفيق تو نتوانستم كردن . چون از تو مايه نيافتم بىمايه سود نتوانستم كردن هم ترا به تو شفيع مىآرم . و آنكه گفت در تشنگى سيرابى من تواى . يعنى چون درمانم دستگير من تواى . باز گفت :
« اذا امتطى العارف المعلى * سرأ الى منظر على »
چون عارفى كه او را بلند بركشيده باشند به سر به سوى منظر بلند اين علو نفس نمىخواهد ، لكن علو سر مىخواهد . چنان كه گويند فلان عالىهمت است ، يعنى چون سر او بلند گردد تا او را جز حق به كار نيايد كه علو همت در علو مراد توان دانستن . باز گفت :