مىنگرند مىبينند ، و چون [ 206 ب ] به شبه و مثل نگرند نيابند .
عاجز فرومانند كه نتوانند وجود را منكر گشتن . و غايب را مثل نيابند در شاهد تا اثبات كنند . ميان نفى و اثبات و ميان عدم و وجود متحير فرومانند . عين آن حيرت معرفت ايشان گردد . باز اين را علت نهاد و گفت :
« لان المخلوق مسبوق و المسبوق غير محيط بالسابق » . از بهر آنكه مخلوق مسبوق باشد ، و هرگز مسبوق سابق را محيط نگردد ، از بهر آنكه وجود مخلوق را نهايت است و وجود خالق را نهايت نيست .
بانهايت بىنهايت را چگونه محيط گردد . علم مخلوق را نهايت است و علم خالق را نهايت نيست ، و ديگر صفات هم بر اين معنا است . و اگر به افعال بازگردى افعال بندگان خدمت است و افعال حق منت ، و خدمت را نهايت است و منت را نهايت نيست . چنان كه گفت و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها . و آنكه در زير احصاء درنيايد بر او محيط گشتن محال باشد .
پس چون حق به ذات سابق است و به صفات و افعال سابق ، و خلق به ذات و صفات و افعال مسبوق ؛ و اگر روا باشد كه مسبوق به سابق محيط گردد ، شايد كه بر سابق سابق گردد ؛ و اگر شايد كه مسبوق بر سابق سابق گردد ، شايد كه سابق مسبوق را مسبوق گردد تا مسبوق سابق گردد و سابق مسبوق گردد . و چون اين نشايد كه خلق حق گردد و حق خلق گردد ؛ اين نيز محال است . باز شيخ اين سخن را تفسير كرد و گفت :
« معنى هو وجود يتردد فى العدم يعنى صاحب الحال يقول هو موجود عيانا و شخصا و كانه معدوم صفة و نعتا » . و معنى اين سخن كه مىگويد وجودى است كه مىگردد ميان عدم آن است كه خداوند حال موجود است به عيان و شخص . و چنان است كه گويى معدوم است به صفت و نعت . و شيخ رحمه الله اين سخن را به صاحب حال بازبرد نه به حق تعالى ؛ و گفت چون عارف را معرفت حال گردد شخص و عيان با خلق موجود باشد لكن به صفت ؛ و معنى معدوم باشد يعنى ظاهرش ميان خلق باشد و سرش با حق باشد . به ظاهر حاضر باشد و
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1652
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٥٢