است كه عين را . لكن عين هرچند نگرد در حجاب نبيند ، و چون حجاب از پيش برخيزد ببيند . دل نيز همچنين است تا حجابهايى كه مانع اوست از معرفت حق از پيش دل برنخيزد ، دل [ 205 ب ] به معرفت بينا نگردد . چون گشاده گشت و بديد ياد كردن سازد آن معانى را كه شاهد گردد و فكرت خويش آنجا افگند و سر خويش را حاضر گرداند ، به آن معنى كه از غير حق نينديشد كه تا در سر فكرت غير حق است آن سر از حق غايب است ، و چون جز فكرت حق نماند آنگاه حاضر گردد . معنى معرفت حقيقت اين است . باز شيخ اين را تفسير كرد و گفت :
« معناه ان يشاهد السر من عظمة الله و تعظيم حقه و اجلال قدره ما تعجز عنه العبارة » . و معنى اين سخن آن است كه سر از عظمت خدا و بزرگى حق او و بزرگداشت قدر او چيزى بيند كه از عبارت آن عاجز آيد يعنى عظمت خدا داند . اين معرفت حق است و تعظيم حق او واجب است ؛ اين معرفت حق است و اجلال قدر او واجب است ؛ اين معرفت حق است ، لكن خلق عاجزاند از به جاى آوردن اين حقوق ، و اين معرفت حقيقت است تا شايد كه معناش آن باشد كه از تعظيم و اجلال حق تا آنجا كه عبارت راه يابد عبارت كند ، و اين حق است . و از آنجا كه عبارت راه نيابد آن حقيقت است ، يا شايد آنچه خلق از او دانند ، همچنانكه او از خود دانسته است آن حق است ، و آنچه حق از خود دانسته است و خلق از او ندانستهاند ، آن حقيقت است .
« و سئل الجنيد عن المعرفة فقال هو تردد السر بين تعظيم الحق عن الاحاطة و اجلاله عن الدرك » . مىگويد معرفت گشتن سر است ميان تعظيم حق از احاطت و اجلال از درك آن . و تعظيم و اجلال هر دو بزرگداشت باشد ، لكن فرق ميان تعظيم و اجلال آن باشد كه تعظيم بزرگداشت باشد به معنى حرمت و اجلال بزرگداشت باشد به معنى هيبت . پس تعظيم از احاطت آن باشد كه بداند كه حق را به كل معانى و به كل صفات بنتوانيم شناختن كه اگر فهم همه خلق جمله كنى و همه را يك فهم گردانى كمال تعظيم حق را درنيابند . از بهر آنكه حق را نهايت نيست و متناهى بايد تا احاطت بر او روا باشد . و چون او
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1649
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٤٩