دو معنا است : يا موافقت است يا مخالفت . و فايدهء موافقت راجع به خلق است نه به حق ؛ و مضرت مخالفت راجع به خلق است نه به حق ، چنان كه خدا گفت :
إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها .
پس چون همه خلق آنچه كردند نصيب خود طلب كردند كس را در او حظ نماند .
و ديگر معنى آن است كه آنچه خلق از صفات او اثبات كردند پيش از اثبات خود منفى بود چه حظ ماند خلق را از او اگر او را يكى گفتند و پاك گفتند بىگفت ايشان يكى بود و پاك بود . به يكى گفتن ايشان موحد آمدند و به پاك گفتن ايشان پاك آمدند . و اگر دو گفتند و عيب كردند مشرك و معيوب ايشان آمدند . پس هرچه كردند به ايشان راجع آمد .
« و اذا هو وجود يتردد فى العدم لا تتهيأ العبارة عنه » . و گفت چون درمىنگرم هستىاى مىبينم گردنده در ميان نيستى كز او عبارت نمىتوان كرد . و معنى هستى اثبات وجود است ، و معنى نيستى نفى كيفيت است . يعنى ببايد گفتن كه هست و هستى او را چگونگى نيست . و يكى است و يگانگى او را چگونگى نيست . موجود است لا عن ايجاد ؛ واحد است لا عن عدد ؛ عالم است لا عن تعلم ؛ غنى است لا عن كثرة ؛ و ديگر صفات هم بر اين معنى اثبات كردن وجود چگونگى نادانستن نفى از او . و از اين نيكوتر است اگر پرسند كه هست گو هست ، اگر گويند هستيش به چه معنا است معنى نيابى . و چون هستى اثبات كنى عبارت پديد آيد ؛ و چون معنى هستى طلب كنى عبارت قاصر گردد . و از اين نيكوتر آن است كه به هرچه درنگرى دليل كند بر هستى او ، و همان دليل هستى دليل كند بر نفى و مثل و شبه از او . اين دليل هستى وجود است ، و آن دليل نفى شبه و مثل و عدم است . و چون همه چيز بر او دليل است لاجرم از همه ظاهرها ظاهرتر آمد . و چون همه چيزها دليل است بر نفى شبه و مثل از او ، لاجرم از همه باطنها و غايبها باطنتر آمد . انكار هستى رو نه ، و اسرار طلب كردن روى نه .
و عارفان در ميان اين هر دو متحير ماندهاند . و چون به هستى