را حد و نهايت نباشد احاطت محال باشد ، كه هرچند طلب كند تا به كمال دريابد فهم را نهايت آيد و تعظيم حق را نهايت نيايد .
و شايد كه بىنهايت محيط گردد بر با نهايت . لكن نشايد كه با نهايت محيط گردد بر بىنهايت . اين است معنى قول خدا كه گفت :
وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً .
و اما اجلال از درك آن باشد كه بداند كه هر چون كه در فهم خويش حق را صورت بندد حق جز آن است . از بهر آنكه نخست مثالى مىبايد غايب را به شاهد تا غايب را بر مثال شاهد و قياس دريابد ، و حق را مثل و شبه روا نيست . پس ادراك محال است . اين است معنى قول امير المؤمنين على بو طالب كرم الله وجهه كه :
« سئل عن المعرفة فقال أن تعلم أن ما تصور فى قلبك فالحق بخلافه » . باز گفت :
« فيا لها حيرة لا له حظ من احد و لا لاحد منه حظ » . يا لها كلمهء تعجب است و به معنى تعظيم مىگويد : اى بزرگ حيرتا كه او را از كس بهره نه و كس را از او بهره نه . اما آنكه مىگويد كه او را از كس بهره نه ، به معنى بىنيازى است كه او را به كس نياز نيست . و بهره [ 206 الف ] در چيزى نيازمندان را باشد . پس او را به خلق نياز نيست و در موافقت كس منفعت نيست و از خلاف كس مضرت نيست . امر به آن است تا خلق را منفعت باشد ؛ و نهى به آن است تا خلق را زيان نباشد ، و حق سبحانه از هر دو برى . و شايد كه او را از كس حظ نباشد ، به آن معنى كه نه وجود خلق او را زيادت كند و نه عدم خلق او را زيان كند . و از پس ايجاد خلق هم بر آن وصف است كه پيش از ايجاد خلق بود و پس از افناى خلق هم بر آن وصف باشد كه پيش از افناى خلق بود .
و دليل بر اين آن است كه اگر وجود خلق زيادت كند پيش از وجود خلق ناقص بوده باشد . و بر حق نقصان روا نيست . اما آنكه گفت كس را از او حظ نيست معناش آن است كه خلق هرچند طلب كنند چون به اثبات راه بيابند هست گويند و حقايق هستى درنيابند . و ديگر صفات هم بر اين معنى . و ديگر معنى آن است كه فعل خلق بر