و الهى در شرايع او را هيچ نقصان نيامدى . باز گفت :
« و اويس القرنى فى ايام عمر نبه عليه عمر و على عليهم الرضوان » . و ديگر اويس قرنى بود كه به روزگار پيغمبر عليه السلام ايمان آورده بود لكن به خدمت مادر مشغول بود ، به نزديك پيغامبر عليه السلام نيامد . و حق جبريل را بفرستاد تا پيغامبر را صلوات الله عليه از حال او آگاه كرد . و پيغمبر عليه السلام ياران را از حال او خبر داد و عمر را رضى الله عنه بشارت داد كه تو او را بينى . و بفرمود كه چون او را بينى بگوى تا مرا كه پيغامبرم دعا كند . پس چون عمر در روزگار ولايت خود حج كرد ، مردمان يمن را به عرفات پرسيد كه اويس قرنى كدام است ؟ گفتند مردى آشفته است . به نزديك ستوران ما است ، ستوران را نگاه مىدارد . عمر و على رضى الله عنهما برفتند و او را بديدند و خلق او را ديوانه دانستندى . و پيغامبر عليه السلام در حديث او گفت كه [ 203 الف ] مردى باشد در امت من كه به شفاعت او به شمار گوسپندان قبيلهء كلب خدا به بهشت درآرد ، و آن اويس قرنى باشد . نزديك خلق ديوانه باشد اما به نزديك حق سبحانه او را محل چنين باشد .
« الى ان كان عليان [ المجنون ] و سعدون و غيرهما » . تا آنگاه كه اين ديگران پديد آمدند . باز گفت :
« او يكون اماما يقتدى به » . و فانى ديگر آن باشد كه امام و پيشرو خلق باشد تا خلق به او اقتدا كنند .
« و ربط به غيره » . و كسان ديگر را به وى باز بسته باشند .
« ممن يسوسه فاقيم مقام السياسة و التأدب » . و از آن كسان كه ايشان را نگاه دارد او را به پاى كرده باشند به جاى سياست و ادب آموختن ؛ و اين مقام پيغمبران است عليهم السلام ، كه پيغامبران همه امام خلق باشند تا هرچه گويند و كنند از ايشان شريعت گردد تا خلق به ايشان اقتدا كنند و از ايشان ادب آموزند . و بر ايشان واجب بود راست كردن خلق و نگاه داشتن خلق چنان كه خدا در قصهء خليل عليه السلام مىگويد :
إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً .
و نيز بعضى را از انبيا در سورة الانعام ياد كرد ، پس گفت :
أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ .