و نيز در قصهء خليل عليهم السلام گفت :
ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً .
و نيز گفت :
لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ .
و نيز گفت :
قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ .
« فهذا ينفل الى حال البقاء فيكون تصرفه باوصاف الحق لا باوصاف نفسه » . اين را از حال فنا به حال بقا بازآرند تا تصرف او به اوصاف حق باشد نه به اوصاف خويش . يعنى هرچه گويد و كند به امر كند نه به هوا . چنان كه خدا گفت :
وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى .
« و المتصرف باوصاف الحق هو ما ذكرناه قبل » . و متصرف به اوصاف حق آن باشد كه در پيش ياد كرديم ، يعنى متصرف به اوصاف حق نه آن باشد كه اوصاف حق اوصاف او گردد ، از بهر آنكه دو ذات به يك صفت موصوف نباشد و نشايد . لكن موصوف به اوصاف حق معناش آن باشد كه هرچه كند به امر كند تا مراد حق بر مراد خويش اختيار كند تا در جنب رضاى حق از خلق نينديشد ، چنان كه خدا گفت :
وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ .
و جمله اين سخن كه ياد كرديم معناش آن است كه چون پيغامبر باشد در مقام فنا روا نباشد كه چنان گردد كه معتوهان و مغلوبان ، از بهر آنكه او راستكنندهء خلق است . چون معتوه و مغلوب گردد از خلق نفرت گيرد و خلق ضايع مانند و شريعت ويران گردد . پس چون حق تعالى سر ايشان فانى دارد از اعتماد كردن بر خلق و آرام گرفتن با خلق ظاهر ايشان را بر جاى مىدارد تا كار مميزان مىكنند تا خلق از ايشان آداب شريعت گيرند . لكن همان كه كنند به امر كنند كه شريعت بىامر درست نيايد . باز چون كسى پيغامبر نباشد و مقتداى خلق نباشد مغلوب و معتوه گردد و از خلق نفرت گيرد سلامت وقت خويش را . و شايد [ 203 ب ] كه فرق ميان نبى و غير نبى آن باشد كه عقل غير نبى را آن قوت نباشد كه در حال مشاهدت بر جاى باشد مغلوب و معتوه گردد .
باز انبيا را عليهم السلام وفور عقل باشد بار مشاهدت بتوانند كشيدن با بقاى عقل . و مشاهدت ايشان خود قوىتر باشد ، لكن با اين