تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1638

مساهمون:

ص١٦٣٨
ملك بشر گشتى و اين محال است . و نيز حق تعالى ناخوردن صفت خود نهاد و گفت :
وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَمُ .
و الهيت از عيسى عليه السلام به خوردن نفى كرد و گفت :
وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ .
و نيز خدا خود را به ناخفتن وصف كرد و گفت :
لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ .
و خدا از خلق ناخفتن نفى كرد و گفت :
وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ .
پس اگر اين صفات بشر گردد بشر حق گردد ، و اين محال است . پس درست شد كه فنا از اين دو معنى بيرون نيست كه ما ياد كرديم . لكن فنا آن باشد كه از ديدن حظوظ خويش فانى گردد . يعنى هرچه كند به راى حق كند نه به راى خويش ؛ و رضاى حق بر رضاى خويش اختيار كند ، و مراد حق بر مراد خويش اختيار كند و خود را به حق سپارد تا هر چون كه مىدارد راضى باشد . چون صفتش اين گردد همه صفات او و حركات و سكنات او موافق حق گردد و مخالف نفس ؛ و از مخالفت نفس فنا باشد و از موافقت حق بقا باشد . در يك حال فانى باقى باشد فانى از خلق و باقى به حق . « و الفانى احد عينين اما عين لم ينصب اماما و لا قدوة فيجوز أن يكون فناؤه غيبة عن اوصافه فيرى به عين الفناء هيبة و زوال العقل لزوال تمييزه فى موافقة نفسه و طلب حظوظه » . مىگويد فانى بر دو گونه باشد : يكى كسى باشد كه امام و پيشرو نباشد و مقتداى خلق نباشد ، يعنى پيغمبر نباشد ، اين كس را جائز باشد كه فناى او آن باشد كه غايب گردد از اوصاف خويش ؛ تا خلق او را به چشم ديوانگى و بيهوشى بينند و بىخرد شمرند ، از بهر آنكه زائل گشته باشد از او تمييز كردن در موافقت تن خويش و طلب كردن حظوظ خويش . و معنى اين سخن آن است كه كسى كه او پيغمبر نباشد كه او را خلق راست بايد كردن و او را تنها شغل خويش باشد ؛ روا باشد كه در حال فنا به صفتى گردد كه نه خلق را با او صحبت ماند و نه او را با خلق آرام ماند ؛ تا چون به اين حال گردد با آنكه خلق از او موافقت خويش بينند ، لكن او را از خويشتن نفور بينند صفت ديوانگى دهند و گويند ديوانه است و يا [ 202 ب ] بىهوش است . و در امت چنين