بسيار بودهاند چون بهلول مجنون كه رشيد را در باديه پند داد كه در سايهء ميل نشسته بود و گفت :
هب الدنيا تواتيك أ ليس الموت يأتيك * فما تصنع بالدنيا و ظل الميل يكفيك
و چون سمنون مجنون كه گفت : و الله ما جفوته منذ عرفته فقيل له متى عرفته قال منذ سمونى مجنونا .
و اينچنين بسيار بودهاند كه از خلق برميدهاند و با خلق نياميختهاند و نيز مراد نفس طلب نكردند ؛ و هرچه در پيش ايشان آمد روا داشتند و برهنگى و گرسنگى بكشيدند تا خلق ايشان را ديوانه نام نهادند . از بهر آنكه هركه را عقل و تمييز بود با خلق صحبت كرد و راحت نفس بر الم اختيار كرد . چون در ايشان اين وصف نيافتند نامشان ديوانه كردند . باز گفت :
« و هو على ذلك محفوظ فى وظايف الحق عليه و قد كان فى الامة منهم كثير » . و اين كس كه فناش به اين معنى باشد در وظايفى كه حق را بر او است محفوظ باشد . و در امت اينچنين بسيار بوده است ، يعنى از عقل خويش كه غايب گشتهاند به آن معنى غايب گشتهاند كه از صحبت خلق ببريدهاند و از مراد نفس خويش جدا گشتهاند . فاما هو حقى ، كه خدا را بر ايشان است در آن عاقلترين همه خلقاند ، و حق خدا را تمامتر از همه خلق به جاى آرند ، از بهر آنكه عقل خويش را به كليت مشغول گردانيدهاند به فراغت صحبت خلق و از نفس ايشان را هيچ نمانده است و خلق ايشان را ديوانه پندارند .
باز در كتاب يكى را از ايشان ياد كرد و گفت :
« منهم هلال رضى الله عنه عبد كان للمغيرة بن شعبة فى حيوة النبى عليه السلام » . و از ايشان يكى هلال بود غلام مغيرة در روزگار پيغمبر عليه السلام هميشه مىرفتى واله ، دو چشم او سوى آسمان مانده ، چنان كه كسى كه در جان كندن باشد و فرشتگان را نظاره كند ، و اگر كسى در راه پيش او آمدى نشناختى و با كس نياميختى . و از رسول عليه السلام پرسيدند كه هلال را هميشه چشم سوى آسمان مانده است . گفت از بهر آنكه دل او به عرش معلق است ، لكن با اينهمه