موافقت نفس و نه صحبت خلق ماند ، و از پس اين فنا بقا يابد . گفت يابد نه به آن معنى كه به سر شهوت و موافقت نفس و صحبت خلق بازگردد . لكن به آن معنى بقا يابد كه به اوصاف حق قايم گردد . و قايم گشتن به اوصاف حق بر دو معنى باشد : يا آن باشد كه همه آن جويد و آن كند كه رضاى حق است .
چون همه جويان رضاى حق باشد به حق باقى باشد و چون صفت اين گردد از او بىادبى نيايد ، يا معنى اين بقا به حق آن باشد كه از او تكلف برخيزد و به كليت خود را به حق تسليم كند تا هرچه در او پديد آيد تصرف او نباشد ، لكن تصرف حق باشد در او . چون چنين باشد هم بىادبى روا نباشد ؛ از بهر آنكه در افعال حق بىادبى روا نباشد . و چون متصرف حق باشد در طلب رضاى حق از او بىادبى نيايد . با آنكه از خلق بىادبى روا است ، چون مصرف حق باشد ؛ و از حق بىادبى روا نيست اولاتر كز او بىادبى نيايد . باز گفت :
« و ليس الفانى بالصعق و لا المعتوه و الزائل عنه اوصاف البشرية فيصير ملكا او روحانيا و لكن من فنى عن شهود حظوظه كما اخبرنا من قبل » . فانى نه آن باشد كه بىهوش گردد يا ديوانه [ 202 الف ] گردد ، يا اوصاف بشريت از او زائل گردد يا فرشته گردد يا روحانى گردد ، لكن فانى آن باشد كه از ديدن حظوظ خويش فانى گردد ، چنان كه در پيش ياد كرديم و خبر داديم . و معنى اين سخن آن است كه اين مقام فنا كه ما ياد كرديم كه بنده از خويشتن فانى گردد نه آن است كه ديوانه گردد يا بىهوش گردد ، از بهر آنكه اين هر دو زوال عقل است ، و زوال عقل مقام نقصان است . از بهر آنكه با زوال عقل نه خدمت ماند و نه معرفت . و بىخدمت و بىمعرفت مذموم و ناقص باشد نه محمود و كامل و ما از فنا مقام محمدت و كمال خواستيم نه مقام مذمت و نقصان .
و نيز معنى فنا نه آن است كه از اوصاف بشريت بيرون آيد يا اوصاف او اوصاف ملايكه گردد يا روحانى گردد كه او را طعام و شراب و خواب به كار نيايد كه هركه چنين گردد خود بشر نباشد ، و بشر نابشر نگردد . اگر روا بودى كه بشر ملك گشتى روا بودى كه
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1637
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٣٧