نفس باشد يا مراد نفس .
چون مراد نفس بيابد با رضاى خلق بازگردد ، و اگر مراد از وصول رضاى حق باشد ، چون حق [ تعالى ] از او راضى گشت او را از خود راضى گرداند . چون مرضى گشت او را از همه چيزها حق به كارتر باشد و در همه چيزها حق جويد . چون طالب رضاى او گشت از همه چيزها به وى رسيد . و اينچنان است كه خدا گفت :
ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً .
چون راضى گشت بازنگردد ، و چون مرضى گشت او را خود بازنگردانند .
و جمله معنى اين سخن آن است كه هركس كه چيزى را جويان باشد و آن ارادت و طلب درست بود از طلب فرونهايستد صحت ارادت را . و اگر از طلب فروايستد دليل باشد كه آن ارادت درست نبود . و چون آن مراد بيابد اگر ارادت درست باشد بازنگردد ، و اگر بازگردد آن وسواس باشد نه ارادت . همچنين درستى حق جستن فرو ناايستادن است از طلب ، و درستى حق يافتن بازنگشتن است از حق . از چيزى بازگردند كه مثل آن يابند يا بهتر از آن يابند . و خلق را مثل روا باشد ، و بهتر از ايشان يافتن روا باشد و رجوع از خلق روا باشد ؛ باز حق را نه مثل است و نه بهتر از او توان يافتن . پس واجد حق را از حق برگشتن محال باشد . باز گفت :
« و الفانى يكون محفوظا فى وظايف الحق » . و ديگر آن است كه هركس كه به مقام فنا رسد ، و آن فناى او در حق باشد چنان كه ياد كرديم ، در [ 201 الف ] وظايف حق محفوظ باشد . و معنى اين سخن آن است كه فناى درست آن باشد كه در مشاهدت حق فانى گردد ، لكن شيطان را و نفس را مكر بسيار است . شايد كه غلبات وسواس شيطان يا غلبات هواجس نفس بر بنده پديد آيد و مغلوب گردد . خلق پندارند كه آن مقام فنا است در حق نباشد و لكن فنا باشد از حق . و فنا از خلق بايد به حق نه از حق به خلق .
و دليل بر آنكه فناى او از حق است به خلق آن باشد كه از وظايف حق فروماند . چون از حق فانى گشت وظايف چگونه نگاه دارد ؟ ! باز فناى از خلق به حق دليل او آن باشد كه وظايف حق نگاه دارد ، يعنى