حرمت است نه در خدمت و طاعت ، كه طاعت با ترك حرمت سود ندارد ، و زلت بىقصد با حفظ حرمت زيان ندارد . و اما چون به قصد باشد آن خود ترك حرمت باشد . و دليل بر فرق ميان آدم عليه السلام و ابليس [ لعنة الله ] در اين معنى كه جنيد گفته است آن است كه چون ابليس را ملامت آمد به حجت مشغول گشت . گفت : انا خير منه . و اين سخن بر حق خطا روا داشتن بود ، به آن معنى كه چون من بهتر از آدمم و تو مرا مىفرمايى تواضع نمودن او را خطا مىكنى ، و كدام بىحرمتى بود از اين بتر ، و اگر در سر او تعظيم و حرمت حق اثر كرده بودى ، خود را مصيب [ 200 ب ] و حق را مخطى نداشتى . باز چون آدم را عليه السلام عتاب آمد بر خويشتن به خطا مقر آمد و گفت :
ربنا ظلمنا انفسنا . عذر پيش نهاد نه حجت . و عذر پيش آوردن اقرار دادن است به آنكه من خطا كردم و تو صواب فرمودى ، و اين دليل باشد كه اگرچه بر ظاهر او زلت رفت باطن او از حرمت خالى نبود . باز گفت :
« قال ابو سليمان رحمه الله و الله ما رجع من رجع الا عن الطريق و لو وصلوا اليه ما رجعوا عنه » . ابو سليمان مىگويد به خدا كه باز نگشت آنكه بازگشت مگر از راه ، و اگر رسيده بودندى بازنگشتندى .
بازگشتن از طريق معنى ارادت است . يعنى چو بازگرديدند هنوز نيافته بودند . اگر يافته بودندى بازنگشتندى . و از اين معنى وصول به او نه آن است كه از جاى به جاى انتقال كنند كه حق را در آنجا بيابند ، لكن معنى وصول به او چنان است كه خليل گفت :
إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي .
و اين از جاى به جاى انتقال كردن نبود ، و لكن خويشتن به حكم تسليم كردن بود يا رضاى او جستن . پس چون بنده خويشتن به او سپرد يا رضاى او يافت ، به او رسيد . اگر مراد تسليم كردن است معنى اين سخن آن است كه خويشتن به او نسپردهاند اگر سپرده بودندى بازنگشتندى . و معنى خويشتن به او سپردن آن باشد كه نه او را موافقت نفس ماند و نه صحبت خلق . چون از اين معنى جدا گشت نيز بازنگردد ، و لكن تا جويان صحبت خلق باشد يا موافقت