جاى آرد ؛ و با حفظ حرمت از مقام نواخت ساقط گردانيدن معنىاى ندارد . باز گفت :
« و لطائف الله فى عصمة أنبيائه و حفظ أوليائه من الفتنة أكثر من أن تقع تحت الاحصاء و العد و قدرته أتم من أن تحصر على فعل دون غيره » . و لطائف خدا در عصمت انبياى خود و نگاهداشت اولياى خود از فتنه بيش از آن است كه زير شمار درآيد ، و قدرت او از آن تمامتر است كه بر فعلى باشد دون فعل . يعنى نگاهداشت او خاصگان خود را بىشمار است ؛ و چون او نگاه دارد كس را قدرت نباشد كه او را هلاك كند . و معنى اين در قصهء يوسف عليه السلام ياد كرد و گفت :
كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء . مىگويد چون آن زن مكر و فتنه ساخت تا او در بلا افگند برهانى ساختيم و او را نگاه داشتيم ، پس چنين مىگويد ، كذلك ، همچنان ما از او بازگردانيم زنا و قصد زنا .
از بهر آنكه او از بندگان خالص ما بود .
باز مىنمايد كه هركه خالص ما را باشد ما او را همچنان نگاه داريم . و ميان خالص و خصوص فرقى نباشد ، و آنكه [ 199 ب ] مىگويد قدرت او تمامتر از آن است كه بر فعلى افتد دون فعلى يعنى چنان نيست كه اگر قادر است بر منع يك بلا عاجز است بر منع ديگر بلا ، لكن منع يك بلا و صرف يك فتنه بر او همان است و صد هزار همان . چنان كه آفريدن يكى همان است و صد هزار همان . و چون معنى اين باشد كه عجز نباشد و لطف او را شمار نباشد خاصگان خود را تغير كند ، و اين محال باشد كه اگر چنين باشد خاص نباشد .
باز گفت :
« فان عورض بالذى اتاه آياته : فانسلخ منها ، لم يعترض » . اگر ما را با اين سخن معارضه كنند ، به آنكس كه خدا او را آيات خود داده بود و خويشتن از آنجا بيرون آرد ، اين اعتراض درست نيايد .
و اين قصهء بلعم بود يا آن برصيصا . اگر كسى قصهء ايشان سؤال آرد كه ايشان از خواص بودند و از اوليا بودند باز ساقط گشتند ، اين سؤال درست نيست . جواب مىدهد .
« لان الذى انسلخ لم يكن قط شاهد حالا و لا وجد مقاما و لا كان
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1630
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٣٠