تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1630

مساهمون:

ص١٦٣٠
جاى آرد ؛ و با حفظ حرمت از مقام نواخت ساقط گردانيدن معنىاى ندارد . باز گفت : « و لطائف الله فى عصمة أنبيائه و حفظ أوليائه من الفتنة أكثر من أن تقع تحت الاحصاء و العد و قدرته أتم من أن تحصر على فعل دون غيره » . و لطائف خدا در عصمت انبياى خود و نگاهداشت اولياى خود از فتنه بيش از آن است كه زير شمار درآيد ، و قدرت او از آن تمام‌تر است كه بر فعلى باشد دون فعل . يعنى نگاهداشت او خاصگان خود را بىشمار است ؛ و چون او نگاه دارد كس را قدرت نباشد كه او را هلاك كند . و معنى اين در قصهء يوسف عليه السلام ياد كرد و گفت : كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء . مىگويد چون آن زن مكر و فتنه ساخت تا او در بلا افگند برهانى ساختيم و او را نگاه داشتيم ، پس چنين مىگويد ، كذلك ، همچنان ما از او بازگردانيم زنا و قصد زنا . از بهر آنكه او از بندگان خالص ما بود . باز مىنمايد كه هركه خالص ما را باشد ما او را همچنان نگاه داريم . و ميان خالص و خصوص فرقى نباشد ، و آنكه [ 199 ب ] مىگويد قدرت او تمام‌تر از آن است كه بر فعلى افتد دون فعلى يعنى چنان نيست كه اگر قادر است بر منع يك بلا عاجز است بر منع ديگر بلا ، لكن منع يك بلا و صرف يك فتنه بر او همان است و صد هزار همان . چنان كه آفريدن يكى همان است و صد هزار همان . و چون معنى اين باشد كه عجز نباشد و لطف او را شمار نباشد خاصگان خود را تغير كند ، و اين محال باشد كه اگر چنين باشد خاص نباشد . باز گفت : « فان عورض بالذى اتاه آياته : فانسلخ منها ، لم يعترض » . اگر ما را با اين سخن معارضه كنند ، به آن‌كس كه خدا او را آيات خود داده بود و خويشتن از آنجا بيرون آرد ، اين اعتراض درست نيايد . و اين قصهء بلعم بود يا آن برصيصا . اگر كسى قصهء ايشان سؤال آرد كه ايشان از خواص بودند و از اوليا بودند باز ساقط گشتند ، اين سؤال درست نيست . جواب مىدهد . « لان الذى انسلخ لم يكن قط شاهد حالا و لا وجد مقاما و لا كان
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1630 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى