را دليلها قايم گشتى بر درستى آن ، تا نيز رجوع نياوردى . يعنى چون او را به اين حق دعوت كردند گفت پذيرفتم ، لكن دليل آن باز نجست تا چون او را درستى حق به دليل درست گشتى و بطلان باطل به آن دليل هم درست گشتى ، تا حق به جاى نگذاشتى و سوى باطل نرفتى .
لكن چون به گفتار كسى دانست حق را كه حق است ، چون ديگرى او را گفت كه حق آن نيست لكن اين است ، از حق سوى باطل رفت . و اگر به دليل گرفته بودى هرگز دليل حق باطل نگردد حق چرا باطل گردد . و كافران دليل كفر خويش را تقليد آوردند و گفتند : انا وجدنا آباءنا على امة و انا على آثارهم مهتدون . و در آيت ديگر گفت :
مقتدون . و اگر تقليد دليل حق بودى مبطل همين بيافتى . باز مشاهدت را تفسير كرد و گفت :
« و لا شاهد بقلبه حالا ازال عنه الشكوك » . و به دل نيز حالى نديده است كه شكها از او زائل گشتى . يعنى روا باشد كه بنده به ظاهر دليل كسب نكند ، لكن او را در سر چيزى ديدار افتد كه حقيقت حق او را درست گردد ، و اين چيزى باشد نه اختيارى چنان كه او را در بلايى افگند . پس بيرون آرد كه داند كه اين فعل بندگان نيست و به ضرورت او را يقين شود كه مرا كردگارى است كه با من اين كرد ؛ يا چيزى جويد و ندهدش ، يا چيزى دارد و بستاندش كه آن در وسع بندگان نگنجد ، به ضرورت او را معلوم گردد كه از من برتر قاهرى است و قادرى . چون از اين دو معنى يكى حاصل گشته باشد رجوع نيارد يا كسب ظاهر و يا مشاهدت باطن . باز گفت :
« فقد سبق له من الله الشقاء فاعترضت له شبهة من خاطر او ناظر ففتنته فانتقل عنه الى ضده فاما من سبق له من الله الحسنى فان الشبهات لا تقع له » اما چون كسى باشد كه از آن دو معنى [ 196 ب ] او را يكى حاصل نگشته باشد ، چون دلايل كسى يا مشاهدت ضرورى از حق او را در سابق رفته باشد ، چون او را شبهتى پيش آيد از روى خاطر كه بر خاطر او چيزى بگذرد يا از روى نظر با كسى مناظره كند يا خود در چيزى نظر كند ، و دلايل اين چيز نادانسته راه گم كند و غايب شود از آنچه او دارد . و از آن ايمان كه آورده است سوى
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1621
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٢١