او را حقيقت گشت . و حق هرگز باطل نگردد . و مثال اين به ظاهر آن است كه هرچه بشنوى بر او خلاف روا باشد ، اما هرچه به حاست صحيح ببينى بر او خلاف روا نباشد .
ايمان نيز همچنين باشد . آن مقدار كه بنده كسب كند [ 195 ب ] ايمان را ، چنان كه گفتار زبان و عمل اركان و استوار داشتن دل از اين نوع رجوع تواند آوردن . و چون فعل كسب او بود ترك آن فعل هم كسب او بود . باز ديدن حقيقت آن حق تا او را شبهت و شك برخيزد فعل او نيست ، لكن مجرد فعل حق است ، چنان كه گفت : أ فمن شرح الله صدره للاسلام فهو على نور من ربه . پس چون گشادن فعل او بود بستن هم فعل او بود .
و اصل مذهب اين طايفه اين است كه علت ديدن نگرستن نيست چه علت ديدن نمودن است ؛ و علت يافتن جستن نيست چه علت يافتن دادن است . همه عالم حق مىجويند . اگر علت يافتن جستن بودى همه بيافتندى . چون جستن عموم آمد و يافتن خصوص ، درست شد كه علت يافتن جستن نيست ، لكن علت يافتن دادن آمد . و دليل بر فرق ميان ايمان و ميان مشاهدت آن است كه بنده به ايمان مأمور است و از ترك ايمان منهى .
اگر فعل او نبودى امر و نهى محال بودى . باز بنده به مشاهدت دل مأمور نيست . اگر مشاهدت دل فعل او بودى مأمور بودى . و از روى معنى دليل آن است كه دنيا خسيسترين مخلوقات است . علت وجود او طلب بنده نيست ، و علت عدم او ترك بنده نيست . بسيار طالب است كه دنيا را نمىيابد ؛ و بسيار ناطالب است كه بمىيابد .
و دليل بر اين قول خدا است كه مىگويد :
وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنى وَ أَقْنى .
پس چون دنياى حاضر خسيس را علت وجود طلب نيامد چه دادن آمد حق عزيز غيب را : اعز من كل عزيز ، محال باشد كه وجود او را طلب علت باشد . باز بر اين دليل آورد و گفت :
« كما جاء فى الحديث ان الملك يقول للعبد اذا وضع فى لحده ما قولك فى هذا الرجل فيقول سمعت الناس يقولون شيئا فقلت فهذا شاك غير متيقن » . اين خبر دليل مىكند كه رجوع آنكس آرد كه