تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1617

مساهمون:

ص١٦١٧
و حق تعالى سزاى اين مؤمن و عطاى او را به نص كتاب ياد كرد و گفت :
وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها .
و نيز عطا دادن اثبات محبت است و محبت حق حقيقت است و بر حقيقت تغير و تبدل روا نيست ، و چون بداد عطا باشد ، و رجوع آوردن از آن رجوع باشد از محبت ، آنگاه محبت عداوت گردد ، و محبت حق نشايد كه عداوت گردد و نه عداوت او شايد كه محبت گردد كه بر صفات او تغير روا نباشد . باز گفت : « و ليس مقام الفناء يدرك بالاكتساب فيجوز أن يكتسب ضده » . مقام فنا كه بنده بيابد نه به كسب خويش يابد يا بتواند كردن كه ضد آن بيارد . و معنى اين سخن آن است كه هركس كه بر چيزى قادر باشد بر ضد آن چيز هم قادر باشد . نبينى كه چون بنده بر حركت قادر است بر سكون هم قادر است . و چون بر فعل قادر است بر ترك فعل هم قادر است . و چون بر جمع مال قادر است بر تفريق مال هم قادر است . پس چون بر نوم قادر نيست بر يقظت قادر نيست ، و چون بر موت قادر نيست بر حيات قادر نيست . و چون بر ايجاد اجسام قادر نيست بر افناى اجسام قادر نيست . باز حق تعالى بر هر دو ضد قادر است . خواهد بميراند و خواهد زنده كند . خواهد بخواباند و خواهد بيدار كند . خواهد ايجاد كند و خواهد افنا كند . چون اين اصل درست گشت بازگرديم به سخن كتاب . فانى گشتن بنده از اوصاف خويش صفت بنده نيست . اگر فانى گشتن او صفت بودى موجود گشتن او نيز هم صفت او بودى . چون او را قدرت نيست كه خود را هست كند ، خود را چگونه نيست كند ؟ ! و چون او را [ 195 الف ] قدرت نيست كه اوصاف خويشتن را در خويشتن هست كند ، كى تواند كردن كه اوصاف خويشتن از خويشتن نيست كند ؟ ! پس درست گشت كه فانىكنندهء اوصاف او حق است ، همچنين نيز اگر حق خواهد اوصاف را باقى گرداند ، و اوصاف را بر ذات دليل كند ، و چون ذات بنده را نيست كرد ديگرباره هست تواند كردن ، چنان كه خدا گفت :
وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ .
و چون بنده ذات خويش را نيست نتواند كردن هست نيز نتواند كردن . و
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1617 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى