فضل خداوند است و موهبتى و بخششى و كرامتى است از او بنده را .
« و اختصاص له به » . و خاصه گردانيدن او است بنده را به آن .
و مراد از اين آن است كه چون صفت فنا موهبت باشد و عطا و فضل و اكرام و اختصاص باشد روا نباشد كه او از فضل خويش رجوع آرد يا چيزى كه فضل كرد و بداد باز ستاند . و در زير اين رمزى است و آن آنست كه آن فريق اول پندارى كه صفت فنا صفت قصور داشتهاند تا گفتهاند صفت فنا او را از گزارد شريعت بازدارد . و چون صفت قصور باشد از دوستان خويش صفت قصور بردارد و به كمال باز برد تحقيق محبت را .
باز اين فريق ديگر فنا را صفت كمال داشتهاند تا او را اكرام و موهبت نام نهادهاند و حق صفت كمال از دوستان باز نستاند تحقيق محبت را . پس اگر فنا صفت قصور است به اتفاق زوال او روا است ، و اگر صفت كمال است باتفاق زوال او روا نيست ، اختلاف در آن افتد كه صفت قصور است يا صفت كمال . باز علتى ديگر آورد و گفت :
« و ليس هو من الافعال المكتسبة » . اين فانى گشتن نه از ان افعال است كه بنده او را كسب كند ، از بهر آنكه فانى را خود صفت نبود فناى خويش را چگونه كسب كند .
« و انما هو شىء يفعله الله تعالى به من اختصه لنفسه و اصطنعه له » . لكن اين فنا چيزى است كه حق بكند به آنكس كه او را خاصهء خويش گرداند . چنان كه در قصهء موسى ياد كرد :
وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي .
و نيز گفت :
وَ أَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِما يُوحى .
معنى اين سخن آن است كه اين صفت فنا عطايى است و خلعتى ، و ندهد آن را مگر به كسى كه خاصهء خويش و گزيدهء خويش گردانيده باشد ، و لكن در زير اين سخن سرى است كه در بنده صفت فنا پديد آيد پس برخيزد ، لكن آن فنا حقيقى نباشد و عطا و خلعت نباشد . نمايش عطا باشد نه حقيقت عطا . از اين معنى زوال روا باشد اما چون حقيقت عطا گشت زوال [ 194 الف ] نباشد . و اينچنان است كه ايمان عاريتى باشد و عطايى باشد عاريتى را زوال و عطايى را زوال نيايد .