باشد كه صفات بازآيد از پس آنكه به ابتدا بوده باشد . يعنى اين فانى پيش از فنا باقى بوده باشد به صفات خويش چون اين صفت در او باقى گردد شايد كه به همان بازگردد كه اول بود . قول بعضى اين است كه ياد كرديم كه روا باشد كه فانى به بقاى اوصاف بازگردد .
از بهر آنكه اول باقى بود به معنى تمييز و اختيار ، تا او را تمييز بود اختيار دانست كردن .
باز فانى گشت به آن معنى كه تمييز و اختيار از او برخاست .
شايد كه هم به آن حال بازرود كه او را تمييز و اختيار پديد آيد .
از بهر آنكه اگر به نهايت روا نبودى به بدايت هم روا نبودى ؛ كه هرچه به ابتدا روا باشد به انتها روا باشد . نبينى كه چون حق را قدم به ابتدا واجب است ، بقا به انتها واجب است . و صفات او همچنين . و تا ذات و صفات او را چون بدايت نيست نهايت هم نيست .
باز محدث را چون حدث روا است فنا هم روا است . و چون بدايت روا است نهايت هم روا است .
از بهر آنكه نهايت او را هم آنجا برد كه بدايت آرد . بدايت او را از عدم بود به نهايت [ باز ] عدم بازگردد . به نهايت هم آن آمد كه به بدايت آمد . درست شد كه هرچه به بدايت روا باشد به نهايت هم روا باشد . و نيز صفت هر موصوفى درخور آن موصوف باشد ، و موصوفاتى كه مخلوقاتاند عود او بعد البدو روا است ، چنان كه خدا گفت :
وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ .
چون اعادت موصوفات از پس فانى گشتن روا بود ، همچنانكه وجودش به ابتدا روا بود ، همچنين نيز اعادت اوصاف از پس فانى گشتن روا بود . همچنانكه بدايتش به ابتدا روا بود .
باز در اين مسئله حجتى آرند كه فنا سقوط تمييز است . اگر اين فنا را بر دوام گوييم تمييز برخيزد . چون تمييز برخيزد از گزاردن شريعت فروماند . امر و نهى برخيزد ، تعطيل و اهمال لازم آيد ، و در دار امتحان مخاطب را اين روا نباشد ؛ از بهر آنكه چون تمييز برخيزد ميان خير و شر فرق نتواند كردن . آنگاه تكليف امر به خير و نهى از شر درست نيايد ، و خلاف نيست ميان خلق كه مميز مختار