يك ديدار گردد . يعنى مراد حق و ديدار حق همه او را بيند و مراد او جويد .
« و المجموع مفارق لانه لا يشهد اياه و لا الخلق » و مجموع مفارق باشد از بهر آنكه نه خويشتن بيند و نه خلق . پس هم در آن وقت كه مفارق باشد مجتمع باشد ، و هم در آن وقت كه فانى باشد باقى باشد .
نه به آن معنى كه از آن چيز كه فانى و مفارق باشد ، هم به آن چيز مجتمع باشد و باقى باشد ، كه اين اجتماع ضدين است و اين محال باشد .
و لكن مجتمع و باقى باشد به حق مفترق و فانى باشد از خلق . اين جمع ضدين نباشد ، از بهر آنكه هر چيز كه آن را با چيزى اجتماع افتد از غير آن چيز افتراق افتد ، و لامحاله ، و اين ضرورت است .
و جمله اين سخن آن است كه تا مراد خويش و مراد خلق مىجويد شغل او به مراد خويش و به مراد خلق او را از حق غايب گرداند ، و تا مراد حق جويد او را از خلق و از خويشتن غايب گرداند ، از بهر آنكه تا سر بنده به حق مشغول است غير حق به آن سر راه نيابد ، زيرا كه چون سر به چيزى مشغول باشد به غير آن چيز مشغول نتوان كردن . فان المشغول لا يشغل . فارغ بايد تا شغل پذيرد و مشغول را مشغول كردن محال است . نبينى كه يك مخلوق به دو مكان مشغول كردن روا نيست با آنكه مخلوقين جنسين باشند ، پس يك سر به حق و به خلق مشغول كردن كى روا باشد كه حق و خلق جنسين نباشند .
و در زير اين سخنى است عجب ، و آن آن است كه چون سر بنده به حق مشغول گشت حق از آن بزرگتر است كه با عظمت و جلال و هيبت او غير حق بر آن سر گذر يا رد كردن ، و چون سر خويش به غير حق مشغول كرد سر او آلوده گشت ، و آلوده حق را نشايد . و تعظيم الحق يقتضى استصغار الخلق لا محالة . و بزرگداشت حق خلق را در چشم خرد گرداند . و المستعظم و المستحقر لا يجتمعان . و چون سر خويش را به خلق مشغول كرد از دو بيرون نيست : يا حق را سبك داشت ، يا در سر او [ 191 ب ] خلق را تعظيم آمد ، و سبك دارندهء
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1605
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٠٥