تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1602

مساهمون:

ص١٦٠٢
بود كه لذت يافتند يعنى نظارهء آن خلق بديع به ايشان اين كرد با آنكه ايشان را تقدم معرفت نبود ، مشاهدت حق با تقدم معرفت چگونه كند ؟ !
« و قيام امرأة العزيز بيوسف * يد نفسه ما كان يوسف يقطع »
باز زن عزيز به يوسف عليه السلام قايم بود دست خويش را به يوسف كى بريدى ؟ ! اين بيت مىآرد و فرق مىكند ميان زليخا و ميان زنان ديگر . آن زنان يك ساعت ديدند دستهاى خويش ببريدند ، باز زليخا روزگار دراز با يوسف صحبت كرد دست خويش نبريد از چه معنى بود . چنين مىگويد كه ايشان يوسف را دوست نداشتند و به يوسف قايم نبودند . اگر بريدند دست خويش بريدند . باز زليخا محبهء يوسف بود و به يوسف قائم بود ، يوسف دست خويش را كى بريدى ؟ ! اين سخن را چند تأويل است : يكى آن است كه هر آن‌كس كه محب نيست مالك است ؛ چون محب گردد مملوك گردد . پس آن زنان محب نبودند مالك بودند . دست خويشتن را اگر بريدند آن خويشتن بريدند . باز زليخا محبه بود و حكمش حكم مملوكان بود . اگر بريدى آن يوسف بريدى . او را بر ملك يوسف حكم نبود . و گروهى چنين گفتند كه همچنان‌كه زنده به جان زيد ، محب به محبت زيد . نبينى كه چون كافر عدو بود او را مرده خواند . و چون مؤمن دوست بود حق او را زنده خواند و گفت :
أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ .
و نيز گفت :
تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ
، يعنى يخرج المؤمن من الكافر و الكافر من المؤمن . پس چون ايشان محبت يوسف نداشتند زنده به يوسف نبودند و قايم به يوسف نبودند . اگر بريدند به صفات خويش با خويشتن كار كردند . باز چون زليخا محبه بود زنده به يوسف بود و قايم به يوسف بود . اگر دست بريدى به قوت يوسف بريدى ؛ و در يوسف صفت دست بريدن نبود . و نيز گفته‌اند آن زنان را حرمت خدمت و حق صحبت نبود از يوسف [ 190 ب ] ايشان را رعايت نيامد ، با خود درماندند ، در بلا افتادند . باز زليخا را حق صحبت بود و حرمت خدمت بود ، از يوسف رعايت آمد . سلامت بازيافت . و اين اصلى بزرگ است كه نظر