تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1608

مساهمون:

ص١٦٠٨
سقط التمييز » . و تمييز ميان چيزى و غير آن چيز كند ، چون همه چيزها يك چيز گشت تمييز ساقط گشت . معنى اين سخن آن است كه دو چيز بايد تا تمييز توان كردن ، صفت ظاهر اين است ، هركه دو چيز يابد تمييز كند كه كدام بهتر است تا اختيار كند . چون يك چيز يابد نيز تمييز را به وى راه نماند ، همچنين نيز تا سر بنده به دو چيز مخالف نگرد يا چيزهاى مختلف بيند تمييز را در او راه باشد تا كدام اختيار كند . باز چون نظاره به يك چيز گردد تمييز را در او راه نماند . و شرح اين آن است كه شدت و نعمت شيئين‌اند تمييز كند . نعمت اختيار كند . دنيا و عقبى شيئين‌اند ، [ تمييز كند ] ، عقبى را از بهر بقا اختيار كند بر دنيا از بهر فنا و تا دو شىء بيند حال اين است . باز چون نظارهء حق گردد ، حق سبحانك يك شىء است ، دو روا نباشد ، و با مشاهدت او مشاهدت غير او روا نباشد ، نيز تمييز را راه نماند . « و عبر جماعة عن الفناء بأن قالوا يؤخذ العبد من كل رسم كان له و عن كل مرسوم » . و معنى فنا آن باشد كه بنده را بستانند از هر رسمى كه او را بوده است ، و از مرسومات او را جدا كنند . رسم خلق را است و حقيقت حق راه و رسم خلق گردنده است ، چنان كه خلق گردنده است ؛ و حقيقت حق ناگردنده است ، چنان كه حق ناگردنده است . از آن گشتن احوال خلق او را جدا كنند به آن معنى كه نه جر منفعت او را از جانب خلق از حق ببراند ، و نه دفع مضرت از جانب خلق او را از حق مشغول گرداند . و نيز او را از رسم او جدا كنند كه رسم خلق آن است كه با نعمت آرام گيرند و از بلا اضطراب كنند . اين صفت از او بستانند تا اگر نعيم همه كون در پيش او نهند آرام نگيرد ، و اگر بلاى همه كون بر او نهند اضطراب نيارد . اينك اخذ عبد از رسم و مرسوم چنين باشد . « فيبقى فى وقته بلا بقاء يعلمه و لا فناء يشعر به و لا وقت يقف عليه » . چون صفت بنده اين گردد كه فانى [ 192 ب ] گردد از همه رسوم و از همه مرسومات ، در آن‌وقت خويش باقى گردد بىبقايى كه بداند و بىفنايى كه آگاهى دارد و بىوقتى كه بر آن وقت واقف