تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1604

مساهمون:

ص١٦٠٤
و اين دو بيت در باب ذكر گذشته است و معناش ياد كرده‌ايم ، در تكرار كردن آن فايده‌اى نباشد . « و منهم من جعل هذه الاحوال حالة واحدة » . و از ايشان كس هست كه اين همه احوال را يك حال گرداند . « و ان اختلفت عباراتها » . اگرچه عبارتهاى او مختلف باشد . « فجعل الفناء بقاء و الجمع تفرقة و كذلك الغيبة و الشهود و السكر و الصحو » . فنا را بقا دارد و جمع را تفرقه ، و همچنين غيبت و شهود و سكر و صحو يكى دارند . و معنى اين سخن ، و الله اعلم ، آن است كه اين الفاظىاند متضاد . فنا با بقا و جمع با تفرقه و غيبت با شهود و صحو با سكر ضدين‌اند . و دو صفت كه ضدين باشند وجود ايشان بر تعاقب باشد ، و اجتماع هر دو ضد به يك وقت و در يك حال روا نباشد . چنان كه حركت با سكون و علم با جهل و آنچه به اين ماند . پس بيشتر اين طايفه بر آن‌اند كه در وقت بقا فانى نباشد ، و در وقت فنا [ 191 الف ] باقى نباشد . باز گروهى چنين گويند كه هر دو صفت به يك وقت مجتمع شايند ، چنان كه وجود يكى عدم ديگر تقاضا كند يا وجود فنا از يك صفت بقا واجب كند به ديگر صفت فنا چنان كه به حركت باقى باشد از سكون فانى باشد . و چون به سكون باقى باشد از حركت فانى باشد ، و ديگر صفات هم بر اين قياس . باز اين را بيان كرد و گفت : « و ذلك ان الفانى عما له باق بما للحق و الباقى للحق فان عماله » . آنكه فانى باشد از آنكه او را است باقى باشد به آنچه حق را است . و باقى به آنچه حق را است فانى باشد از آنچه او را است ، يعنى تا بنده به مراد خويش قايم است فانى است از موافقت حق . و چون باقى گردد به موافقت حق فانى گردد از مراد خويش . و اين جمله آن است كه خداخواه خويشتن‌خواه نباشد . و خويشتن‌جوى خداجوى نباشد . « و الفانى مجموع لانه لا يشهد الا الحق » . و فانى مجموع باشد از بهر آنكه جز حق نبيند ، و چون صفت صفت فنا گردد مجموع گردد به آن معنى كه همه مرادهاى او يك مراد گردد ، و همه ديدارهاى او
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1604 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى