بزرگان كهتران را نگاه دارد . و برخاستن نظر بزرگان از كهتران به بلا درافگند . تا گفتهاند كه مردم بزرگ نه به آن گردد كه بزرگان را بيند ، لكن بزرگ به آن گردد كه بزرگان او را بينند . و اين را در حقيقت اصلى است . خذلان از حق تعالى بنده را شقى گرداند ؛ و توفيق از حق بنده را سعيد گرداند .
توفيق جز نظر نيست و خذلان جز رفع نظر نيست . نبينى كه خدا گفت :
وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ .
چون صفت اشقيا رفع نظر آمد صفت سعدا وجود نظر آمد . و ميان خلق متعارف است كه گويند فلان در كار ما نظر كن و به ما نظر كن و نظر خويش از ما باز مگير . و چون كسى را نيكوى دنيا پديد آيد گويند فلان در كار او نظر كرد ، و چون دينى پديد آيد گويند حق سبحانه در كار او نظر كرد . پس آنجا كه نظر يوسف بود سلامت آمد ، و اينجا كه نظر نبود بلا آمد . و نيز گفتند كه ايشان ناگاه بلايى ديدند كه به آن بلا صحبت نكرده بودند . فانى گشتند .
باز زليخا صحبت كرده بود با بلا ، و بلا او را غذا گشته بود .
آنجا آمدن بلا بلا گشت . باز اينجا بلا غذا بود . برخاستن بلا بلا گشت . و نيز گفتهاند كه آن زنان را تقدير آن نبود كه يوسف را باشند ، چون صحبت يوسف را نشايستند . حق ايشان را با بلا رها كرد تا زير و زبر گشتند . باز تقدير رفته بود كه زليخا يوسف را بايد ، حق او را نگاه داشت تا بر كسى كه او دوست ما را بايد بلا نرسد . و آنكه دوست بود و او را بايد چنان نگاه دارد ، آنكه او را بايد چگونه نگاه دارد ؟ ! نابايسته و ناشايسته را بايد كه تباه كنند و نگوسار گردانند دليل خوارى او را . باز بايسته شايسته را در بلاى بسيار نگاه دارند از بهر عزيزى او را . پس دو بيت آورد بر دليل فنا و گفت :
« ذكرنا و ما كنا لننسى فنذكر * و لكن نسيم القرب يبدو فيبهر
فافنى به عنى و أبقى به له * اذا الحق عنه مخبر و معبر »