« ما غيبهن عن الم ما يدخل عليهن من قطع ايديهن » . از لذت نظر يوسف بر سر ايشان چيزى پديد آمد كه ايشان را غايب گردانيد از دردى كه به ايشان درآمد از بريدن دستها . معنى اين سخن آن است كه درد برجا است تا حيات باقى است . لكن سلطانى غالب پديد آمد كه ايشان را از سلطان الم قطع غايب گردانيد . اين غيبت عدم نبود ، لكن غيبت خبر ناداشتن بود . پس چون حق در خلقت يوسف زيادت لطف عنايت كرد ، آن زيادت لطف زيادت جمال واجب كرد . و آن زيادت جمال زيادت جلال واجب كرد كه سر بيگانگان را چنان مغلوب گردانيد كه از صفات خويش غايب گشتند . چون جلالى كه از جمالى خيزد در مخلوقى كه آن جمال تأثير لطفى باشد كه از عنايت صانع پديد آيد بيگانگان را چنان غايب گرداند ؛ جلالى كز حق پديد آيد دوستان را چگونه گرداند ؟ ! با آنكه اينجا جلال و جمال ظاهر بود و خلقى بود قوت او چنين بود . چون جلال و جمال باطن باشد [ 190 الف ] و حقى باشد ، قوت او چگونه باشد ؟ ! پس بر اين چند بيت حجت آورد و گفت :
« قال بعض اهل العصر :
غابت صفات القاطعات أكفها * فى شاهد هو فى البرية أبدع »
غايب گشت صفت آن زنانى كه كفهاى خويش ببريدند در شاهدى در ميان خلق بديعتر بود . به اين سخن اشارت مىكند كه يوسف با آنهمه جمال كه داشت از جنس مخلوقان بود ، و مخلوق همه از نطفه بود و مولود ميان ذكر و انثى بود . و خلقت او همچنانكه خلقت ساير بشر بود ، و در همه معانى بشريت با ديگران شبيه بود .
و در او چيزى زيادت نبود جز آنكه خلقت او پارهاى بديعتر بود ؛ ناظران را آورد آنچه آورد . چون تجلى از مشاهدت آنكس پديد آيد كه نه مخلوق است و نه محدث و نه او را شبيه و نظير و نه مثل است .
اگر قوت مشاهدت او غايب گرداند چه عجب . باز گفت :
« ففنين عن اوصافهن فلم يكن * من نعتهن تلذذ و توجع »
آن زنان از اوصاف خويش فانى گشتند ، و نيز نعت ايشان نه آن