و مثال اين به حقيقت آن است كه چون كسى را سر درد كند ، اين الم و محنت است ؛ و چون تبى مطبق پديد آيد آن الم در جنب اين تب فانى گردد . باز چون درد جان كندن پديد آيد آن درد در جنب اين راحت گردد . [ 189 ب ] و در جمله ببايد دانستن كه همه نعمتها در جنب نعمت بهشت فانى است و همه بلاها در جنب بلاى دوزخ فانى است . چنان كه پيغمبر عليه السلام گفت : كل نعيم دون الجنة باطل و كل عذاب دون النار باطل . همه عذابها عذاباند ، لكن در جنب قياس دوزخ فانى گردند ، و همه نعمتها نعمتاند ، لكن در جنب قياس بهشت فانى گردند . اما به حكم شريعت همه نعمتها به جنب نعمت ايمان فانىاند و همه بلاها در جنب بلاى كفر فانىاند . و در قيامت نيز آن همه بلاى دوزخ در جنب بلاى فراق فانى است ، و آن همه نعيم بهشت در جنب نعمت ديدار فانى است . اينك فناى صفت بشريت به اين معنى باشد .
باز بر اين معنى دليل آورد قصهء آن زمانى كه با زليخا بودند و گفت :
« كصواحبات يوسف [ عليه السلام ] :
قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ
، لفناء اوصافهن » . و اينچنان است كه از آن زنان كه ساعتى با يوسف صحبت كردند و دستهاى خويش ببريدند و پارهپاره كردند ، از آنكه از اوصاف خويش فانى گشته بودند . يعنى اوصاف بشريت درد يافتن است و نشان بقاى اين صفت دست خويش نابريدن است . اگر اين صفت در ايشان باقى بودى دست خويش نبريدندى .
« و لما ورد على اسرار هن من لذة النظر الى يوسف » . و از آنچه بر سر ايشان آمد از لذت نگرستن به يوسف . يعنى چون چشم نگرد يا ديگر حواس كارى كند علم آن به سر بازگردد . چشم نگرد و لكن سر داند كه چه مىبيند . گوش شنود و لكن سر داند كه چه مىشنود ؛ و ديگر حواس هم بر اين قياس . چون چشم ايشان به جمال يوسف نظر كرد سر غايب آن جمال بدانست ، و ظاهر به سر قايم است . چون سر در نظارهء جمال يوسف مغلوب گشت ظاهر كه تبع سر بود همه مغلوب گشت . آنچه بر او افتاد از الم قطع خبر نداشت . باز گفت :