تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1599

مساهمون:

ص١٥٩٩
و از روى بودن كافر و مؤمن ، عاصى و مطيع ، حسن و قبيح متفاوت آيد و از روى نهادن راست آيد . آنجا كه قبح نهاد جز آن نبايست ، و آنجا كه حسن نهاد جز آن نشايست . معنى راست نهادن اين است . پس نظارهء اين سر بباشد تا او را با خلق خصومت نماند و فانى گردد به اين معنى ، و همه نظارهء صنع حق تعالى گردد تا از او رضا و تسليم پديد آيد و به اين معنى باقى گردد . پس گفت : « و قال : فناء البشرية ليس على معنى عدمها بل على معنى ان يغمر بلذة توفى على رؤية الالم و اللذة الجارية على العبد فى الحال » . گفت فناى بشريت نه آن باشد كه بشريت معدوم گردد ، لكن بر آن معنى باشد كه پوشيده گردد به لذتى ديگر كه آن زيادت گردد بر لذتى و المى كه بر بنده مىرود در حال . معنى اين سخن آن است كه خلقت بشريت بر طبعى است كه تا حيات در او است از ملاذ لذت يابد و از آلام الم يابد ، و تا نميرد اين صفت از او خالى نگردد در حكم دنيا و در حكم مرگ . شايد كه نيز او را الم و لذت باشد به حكم آخرت ، چنان كه عذاب قبر . پس در هر دو حال هم در حكم دنيا و هم در حكم آخرت بشريت از بنده برنخيزد . پس فنا برخاستن بشريت نباشد . لكن تلذذ و تألم در بنده باقى باشد . و در بنده چيزى پديد آيد از معنى لذت چنان كه شادى مفرط كه او را مغلوب گرداند از لذاتى و آلامى كه دون از لذت باشد يا در او غمى يا دردى مفرط پديد آيد كه او را از ديگر لذات و از ديگر آلام غايب گرداند . اين صفت را فنا خوانند و اين همه را مثال است . فناى جلال چنان باشد كه كسى پيش ملكى ايستاده باشد و هيبت آن ملك او را فروگرفته باشد . در آن مجلس صد كار بكنند كه او را از آن خبر نباشد ، و فناى شادى چنان باشد كه كسى را از ملكى نواخت بسيار رسد و در ميان آن عز و شادى او را زيانى رسد يا كسى با او بدى كند ، در غلبهء آن سرور از آن خبر ندارد . اما فناى غم آن باشد كه اگر كسى را اندوهى بزرگ رسد يا مصيبتى بزرگ رسد يا عزل ولايت افتد ، شاديها و غمهاى خرد در آن وقت او را پديد نيايد .