تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1597

مساهمون:

ص١٥٩٧
بشريت همه مذمت است ، چون حق تعالى او را محمود الصفات گرداند به مثل چنان است كه گويى در او صفت بشريت نيستى و كسى كه بر راه و خوى كسى رود گويند كه راه او راه او است و خوى او خوى او است ، يعنى مثل آن است . پس معناش آن باشد كه حق او را صفات محمود داد . پندارى كه صفات الهيت است ، و اين‌چنان است كه عايشه صديقه را رضى الله عنها از خوى پيغمبر عليه السلام بپرسيدند . قالت كان خلقه القرآن . خوى او را قرآن خواند ، و قرآن كلام خدا است ، و صفت قديم او است ناآفريده . و صفت خدا خوى بنده نباشد ، لكن معناش آن است كه خلق او چون قرآن بود . به آن معنى كه او را خود خلقى نبود از اخلاق بشريت . لكن خلق او آن بود كه در قرآن بود . [ 188 ب ] و هرچه قرآن مثال دادى خوى او آن بودى . يعنى قرآن همه به خير فرمايد و از شر منع كند . خلق او خير بود و هيچ شر نبود . و شايد كه اين سخن را از اين نيكوتر معنىاى باشد ، و آن آنست كه چون از نعوت الهيت بر او حمل افتد او را واله گرداند ؛ و واله بىخويشتن باشد . يك اشتقاق نام الله را اين گفته‌اند كه اشتقاق او از وله است و وله حيرت باشد ؛ و بيابان را وله خوانند به آن معنى كه چشم در او خيره گردد و كنارهء او را درنيابد . و مادر بچه‌گم‌كرده را كه سرگردان گشته باشد و الهه خوانند ، چنان كه شاعر گويد :
فاصبحت والها ثكلى على عجل * كل دهاها و كل عندها اجتمعا
و نيز در اخبار يعقوب پيغمبر آمده است كه يوسف از جبريل عليهم السلام پرسيد كه پدر مرا بر فراق من درد چه مايه است ؟ گفت چندانكه هفتاد مادر بچه‌گم‌كرده را باشد . پس الله را معنى آن باشد كه خلق را سرگردان كرده است و متحير گردانيده در عظمت و جلال خود . و از اين معنى بود كه شبلى گاه‌گاه كه اين بيت گفتى واله گشتى :
قل تحيرت فيك خذ بيدى * يا دليلا لمن تحير فيكا
باز چون ولهش غالب گشتى گفتى يا دليل المتحيرين زدنى تحيرا . پس چون بنده را صفات وله به اين جاى رسد از صفات خويش و از