آنچنان باشد كه فانى گردد از او اوصاف بشريت چون جهل و ظلم .
« لقوله عز و جلّ
وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا
» . مردم را ظلوم و جهول نام نهاد ، و ظلوم و جهول فعول باشد از ظلم و جهل ، و فعول صفت مبالغت باشد ، چنان كه صفت ذات كه نشايد كه از او جدا گردد ، چنان كه خدا را صفت غفور و شكور . باز گفت :
« و من اوصافه الكنود و الكفور » . و از اوصاف آدمى نيز كنود است و كفور . و اين همه فعولاند از كفران و بخل . باز گفت :
« و كل صفة ذميمة تفنى عنه » و هر صفتى كه آن نكوهيده است از او فانى گردد .
« بمعنى ان يغلب علمه جهله و عدله ظلمه و شكره كفرانه و امثالها » . به آن معنى كه علم او جهل او را غلبه كند و عدل او ظلم را ، و شكر او كفران را و آنچه به اين ماند . اينهمه سخن به اين درازى كه ياد كرد يك معنى دارد و آن آنست كه خلقت آدمى بر صفات مذمت است چون كفران و بخل و ظلم و جهل ، چنان كه حق او را ظلوم و جهول و كنود و كفور و هلوع و جزوع نام كرد ، و اين همه صفات مذمت است و خلقت او را اصل اين است ، و غير اين از او نيايد مگر به عنايت و توفيق الهى . چون عنايتى و توفيقى پديد آيد آنهمه صفات مذمت از او نيست گردد . بدل كفران شكر آيد ، و بدل جزع صبر آيد ، و ديگر صفات همچنين .
آن صفات ندمت از او رفتن صفت فنا است ، و آن صفات محمدت در او پديد آمدن صفت بقا است . و اين هنر او نيست چه عنايت الهى است . فانى گشتن از صفات بشريت چنين باشد كه معانى مذموم از او برود ، و باقى گشتن به صفات الهيت اين باشد كه صفات محمود در او قايم شود . و او را كه گويند باقى شد به صفات الهيت از دو معنى گويند : يا از آن معنى كه اين از او به عنايت الهى پديد آمد ، كه اگر آن عنايت نبودى آن ديگر صفات آمدى يا به آن معنى گويند كه حق به همه صفات خود محمود است ، و او را صفات مذمت روا نباشد .
حقيقت را صفت اين است . باز بر ضد اين صفت خلق است .