تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1592

مساهمون:

ص١٥٩٢
به اين مقام ثانى باقى گردد . گاه او را بيم نوميدى و ناشايستگى فانى گرداند و گاه او را اميد كمال كرم حق باقى گرداند . باز او را چيزى پديد آيد از خدا كه با او نمايد كه او را حظ نيست در ديدار بىحظى . يعنى چون ديد كه چون منى او را نشايد خويشتن را از حق هيچ حظ نبيند ، لكن تا خبر دارد كه مرا حظى نيست هم با صفت خويش قايم بود كه همچنان‌كه ديدن كه مرا حظى است صفت من است [ ديدن كه مرا حظى نيست هم صفت من است ] كه ديدن صفت بيننده باشد هر چون كه بيند . و تا چيزى مىبيند فانى نيست از حق ، و سلطان و قدرت و جلال و هيبت او در سر او چيزى پديد آرد كه او را از همه ديدارهاى صفت خويش فانى گرداند . اينك ذهاب حظ اين باشد كه نه حظ بيند و نه ذهاب حظ . باز چنين گفت : « و يبقى روية ما كان من الله لله » . و بنده در اين ديدن بماند آنچه از خدا است و خدا را است . يعنى چون فانى گشت از حظوظ خويش و فانى گشت از ديدن ذهاب حظوظ ، و فانى گشت از ديدن و ناديدن ذهاب حظوظ باقى گردد به ديدن آنچه از حق است و آنچه حق را است ، داند كه من او راام و همه كون او را است ؛ و مالك در ملك خويش هرچه خواهد كند . چون اين ديد همه خصومت و منازعت از ميانه برخيزد و بداند كه هرچه از حق آيد همه حق است ، جز موافقت روى ندارد . خلاف از ميانه برخيزد . همه تسليم ماند بىخصومت و همه موافقت ماند بىخلاف . بقاى او به حق به اين معنى باشد كه حق را باشد ، چنان كه حق خواهد . باز گفت : « و ينفرد الواحد الصمد » . و چون حق واحد و صمد بماند فرد بماند در ابديت ، چنان كه بود در ازليت غير خدا را با خدا نه فنا ماند نه بقا ؛ يعنى چون بنده به اين مقام رسيد او را نه مراد ماند و نه اختيار . هرچه در او پديد آيد مراد و اختيار حق باشد نه مراد و اختيار او ؛ تا حق تعالى همچنان‌كه در ازل هرچه خواست كرد كس را اختيار نه ، در حال و در ابد همچنين باشد . هرچه خواهد كند و كس را اختيار نه . باز شيخ اين سخن ابو سعيد را تفسير كرد و گفت :