وحشت صحبت خلق وارهيم . اگر روا بودى كه بر سر مصطفى در نماز ذكر خلق گذشتى همان وحشت بر جاى بودى ، و گفتن كه : ارحنا يا بلال ، را فايده نبودى ، اينك فناى از خلق به اين معنى باشد كه ياد كرديم .
« و فناء هو الغيبة عن الاشياء رأسا كما كان فناء موسى [ عليه السلام ] حين تجلى ربه للجبل ، فخر موسى صعقا ، فلم يخبر فى الثانى من حاله عن حاله و لا اخبر عنه مغيبه به عنها » . و فناى ديگر آن است كه از همه چيزها غايب گردى چنان كه فناى موسى عليه السلام . چون تجلى كرد خدا بر كوه ، موسى بيهش بيفتاد . در حال ثانى از آن حال اول خبر نكرد كه مرا چه بود يا چه ديدم . و نه نيز آنكس كه او را غايب گردانيد از آن حال خبر داد . و اين دليل مىآرد بر آنكه شايد كه بنده از اوصاف خويش فانى گردد ، چنان كه از هيچچيز خبر ندارد .
و از آن معنى نيز كه او را فانى گردانيد هم خبر ندارد ؛ از بهر آنكه خبر داشتن صفت است آنكس را كه خبر دارد ، و تا وصفى در او قايم باشد فانى نباشد به تمام . و نزديك اين طايفه فنا كه بنده را پديد آيد ، از تجلى حق آيد در سر او . پس چون تجلى حق تعالى بر كوه موسى را فانى مىگرداند با محل و درجهء پيغمبرى او ؛ چون كمتر از موسى را همين تجلى بر سر افتد ، و كوه در ميانه واسطه نباشد ، كى بود كه فانى نگردد ؟ ! تجلى با واسطه چنان مىكند تجلى بىواسطه چگونه باشد !
و آنكه موسى عليه السلام خبر نداشت از آنچه به او رسيد از دو بيرون نبود : يا فانى بود كه خبر نداشت ، و ديگر فانيان را صفت همين بايد ؛ يا سرى بود كه با خلق گفتن روى نبود . ديگر فانيان همچنين بايند . و شك نيست كه آن صعق بر نفس بود نه بر سر ، كه سر انبيا را تغير و نقصان روا نبود . پس اگر شايستى كه نفس از آنچه سر ديدى خبر يافتى بر نفس صعق نيامدى . پس چون نفس او را به صعق فانى و غايب گردانيد تا از وقت سر خبر ندارد ، كى روا بودى موسى را كه نفس خويش را خبر دادى از آنچه ديد ؟ ! و چون
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1589
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٨٩