او دنيا را هيچ قدر نمانده بود . و هم ابو حازم در صفت شيطان چنين مىگويد :
« و ما الشيطان حتى يهاب منه فلقد اطيع فما نفع و عصى فما ضر » . و گفت ديو چه باشد كز او ببايد ترسيدن ، كه او را طاعت داشتند و منفعت نكرد . و در او عاصى گشتند و زيان نداشت . و هر چيزى را كه كسى بزرگ دارد يا طمع منفعت را دارد يا خوف مضرت را ، و اين هر دو در شيطان نيست . و كاشكى اينقدر استى كه سر به سر باشدى ، لكن از اين عجبتر هست ؛ در طاعت او منفعت نيست و مضرت هست ، و در عصيان او مضرت نيست و منفعت هست . و ابو حازم ديو را به اين چشم ديده بود تا ديو را در سر او مقدار نمانده بود . اينك فنا از تعظيم جز حق چنين باشد . آنگاه شيخ حديث ابو حازم ياد مىكند :
« فكان كانه لا دنيا عنده و لا شيطان » . مىگويد ابو حازم چنان بود كه گويى كه نزديك او نه دنيا استى و نه شيطان . نه منافع دنيا را نزديك او قدر مانده بود و نه بلاى شيطان را . و شك نيست كه امت چاكران و خادمان پيغمبر باشند عليه السلام . و چون همت كهتران چنين باشد ، بنگر كه همت سيدان چگونه باشد ! باز دليلى آورد و گفت :
« و من فناء الحظوظ حديث عبد الله بن مسعود حيث قال ما علمت ان فى اصحاب رسول الله من يريد الدنيا حتى قال الله : منكم من يريد الدنيا و منكم من يريد الآخرة . فكان فانيا عن ارادة الدنيا » . و دليل ديگر از فناى حظوظ حديث عبد الله بن مسعود است كه گفت من ندانستم كه از ياران پيغمبر عليه السلام و عليهم الرضوان كسى باشد كه دنيا را خواهد ، تا اين آيت نيامد . و در اين سخن دو چيز عجب است : يكى بزرگ همتى او كه در خاطر او هرگز ذكر دنيا نگذشته بود كه اگر گذشته بودى كاذب بودى . و به نزديك پيغمبر دروغ گفتن صفت منافقان است . و عبد الله بن مسعود از آن بزرگتر بود كه او را صفت نفاق بودى . و عجبتر از اين آن است كه چگونه نكوگمان بود به خلق خدا كه همه را با حق تعالى راست مىدانست و به كس گمان
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1586
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٨٦