همه خلق را بهتر از خويشتن داند تا او را با كس خصومت نماند كه با بهتر از خويشتن منازعت كردن محال است . باز بر اين شعر حجت آورد و گفت :
« انشدونا لبعضهم :
افناه عن حظه فيما الم به * فظل يبقيه فى رسم ليبديه »
گفت فانى گردانيد او را از حظ او در آنچه بر او فرود آمده است ، و كار بزرگ را ملم گويند . مىگويد كارى بزرگ او را پيش آمده است كه از حظ خويش چنان فانى گردانيده است كه او را خود حظ خويش ياد نمىآيد . باز نيمهء بيت آخرين چنين مىگويد :
« فظل يبقيه فى رسم ليبديه » . گفت او را باقى مىگرداند در رسمى كه تا او را بنمايد ، يعنى آن فانى گردانيدن او را از حظ او از بهر آن است تا چون از حظ خلق فانى گردد به حق باقى گردد ، تا همچنانكه او را به خلق جهل زيادت شود به حق علم زيادت شود ، و همچنانكه از علم خلق فارغ گردد به ديدن حق مشغول گردد . باز بيت ديگر چنين مىگويد :
« ليأخذ الرسم عن رسم يكاشفه * و السر يطفح عن حق يراعيه »
تا رسم او بستاند از رسمى كه او را كشف شود ، يعنى تا او را رسم خلق مكشوف است از كشف محجوب است ، او را از رسوم خلق فانى مىگرداند تا حجاب ميان او و ميان خلق و حق برخيزد ، كه خلق حجاب حقاند . تا خلق از پيش برنخيزد به حق نرسد . باز چنين مىگويد كه حقى كه مراعات آن حق بايد كردن سر از آن مراعات عاجز باشد ، چون كل خويش به مراعات حق مشغول گرداند نتواند حق مراعات به جاى آوردن . پس چون به مراعات خلق مشغول گردد مراعات حق سبحانه كى به جاى تواند آوردن ؟ !
« و جملة الفناء و البقاء ان يفنى عن حظوظه و يبقى بحظوظ غيره » . و جملهء فنا و بقا آن است كه از حظهاى خويش فانى گردد و به حظهاى غير باقى گردد . و اين در عبارات و معاملات هر دو بيايد .
عبارت ميان او باشد و ميان حق ، و معاملت ميان او باشد و ميان خلق .