در عبارات مراد خويش ننگرد تا از حظ خويش فانى باشد ، لكن به بزرگداشت امر حق نگرد تا به حق باقى باشد ، و در معاملات بهتر آمدن خويش ننگرد ، تا از حظ خويش فانى باشد ، لكن به بزرگداشت امر حق نگرد تا به حق باقى باشد ، و در معاملات بهتر آمدن خويش ننگرد ، تا از حظ خويش فانى باشد . لكن بهتر آمدن خلق نگرد تا به حظ غير باقى باشد .
« و الفناء عن شهود المخالفات و الحركات بها قصدا و عزما و البقاء فى شهود الموافقات و الحركات بها قصدا و فعلا » . و ديگر فنا [ 184 الف ] آن است كه از ديدن خلافها فانى گردد و از جنبيدن به خلاف فانى گردد هم به قصد و هم به فعل . يعنى نه به ظاهر خلاف كند و نه به باطن خلاف انديشد . به ظاهر ناكردن بزرگ داشت امر او را ، و به باطن ناانديشيدن نظر حق را كه داند كه اگر به ظاهر خلاف كند تارك امر گردد ، و ترك امر بىادبى است ، و بىادبان صحبت را نشايند . داند كه اگر به باطن خلاف انديشه سبكدارنده باشد نظر او را . و استخفاف بىحرمتى است . و بىحرمت قربت و معرفت را نشايد . به اين معنى از مخالفات فانى گردد .
باز بر ضد اين به موافقات باقى گردد . به ظاهر همه فعل بر موافقت آرد تعظيم امر را ، و به باطن همه موافقت انديشد تعظيم نظر حق را . چون موافقت ظاهر به جاى آورد ادب به جاى آورد . و هركه ادب به جاى آورد صحبت را شايد ، و چون به باطن موافقت حق به جاى آورد حرمت به جاى آورد ؛ و هرگز خداوند حرمت را بيم قطيعت نباشد . باز گفت :
« و فناء عن تعظيم ما سوى الله تعالى و بقاء فى تعظيم الله عز و جلّ » .
و ديگر فنا آن است كه از بزرگداشت جز حق فانى گردد و به بزرگداشت حق باقى گردد . يعنى در سر او چندان بزرگداشت حق پديد آيد كه او را فراغت شغل غير حق نماند .
و نشان اين در مصطفى پديد آمد كه چون دنيا بر او عرضه كردند با آنكه دوست و دشمن دنيا را بزرگ داشتند و به او ميل كردند ، و او عليه السلام از بس تعظيم كه حق را در سر او بود دنيا
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1584
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٨٤