تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1585

مساهمون:

ص١٥٨٥
به نظر او هيچ نسنجيد ؛ از او اعراض كرد . و نيز چون روز قيامت باشد همه انبيا نفسى نفسى گويند ، و آن نفسى گفتن از دو بيرون نيست : يا از طمع رحمت است يا از بيم عقاب . اما او عليه السلام به تعظيم مشاهدت حق چنان مشغول باشد كه او را از هر دو كون هيچ ياد نيايد ؛ فراغ او از شغل نفس از كمال تعظيم حق باشد . شغله الحق عن غيره و النفس غير الحق لا محاله . و آن گفتن او امتى نه از آن باشد كه او را به غير حق شغل است ، لكن چون عنايت حق را به جاى امتان خويش ببيند امتى گويد موافقت حق را . نه از بهر آنكه او را به غير حق شغل باشد . و جمله اين فراغ بر دو معنا است : دنيا را به چشم فنا بيند و عقبى را به چشم حدث . باقى او را از فانى مشغول گرداند تا به صحبت باقى و قديم راه يابد و سوى محدث و فانى نظر نكند . باز اين را دليل آورد و گفت : « و من فناء تعظيم ما سوى الله حديث ابى حازم حيث قال ما الدنيا [ اما ] ما مضى فاحلام و ما بقى فأمان و غرور » . و از نشانهاى فنا از تعظيم جز حق سبحانه حديث ابو حازم است كه گفت دنيا خود چه باشد . گذشتهء او خواب دروغ است و ماندهء او تمنى و غرور . احلام خوابهاى آشفته باشد كه آن را تعبير پديد نباشد . نمايش ديو باشد ، يا خطوات نفس نه نمايش حق . و از دنيا هرچه گذشت چنين است كه هرگز باز نيايد . و امنيت آن باشد كه كسى چيزى آرزو مىكند و نيابد . چنان كه جهودان گفتند كه بهشت ما را است . خدا بر ايشان رد كرد و گفت :
تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ .
و غرور فريفتن باشد و كسى كه به چيزى فريفته گردد آن را غرور خوانند . [ 184 ب ] و خدا دنيا را صفت اين نهاد و گفت :
وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا .
و نيز گفت :
فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ .
پس دنيا را صفت اين است . بنده او را مىجويد و اجل در قفا مىخندد . و تا او آرزوى خويش از دنيا دريافتن اجل او را دريابد . اكنون تعظيم حق ابو حازم را به جايى رسانيده بود كه دنيا را به اين چشم ديد كه ما ياد كرديم ، و نزديك