و نيز چون داند كه حق تعالى به نفس او نظر نمىكند ، چنان كه در خبر آمده است كه : ان الله لا ينظر الى صوركم و لا الى اعمالكم ، داند كه چيزى كه دوست مرا به نظر نمىارزد مرا حظوظ او طمع كردن محال باشد . و نيز چون داند كه نفس امارهء سوء است و او را جز به قهر و منع مراد او نرم نتوان كردن حظوظ او طلب كردن محال باشد . و نيز چون داند كه هركس كه خدمت خويش را عوض طلب كند خدمت به علت آورده باشد ، چون خدمت معلول گردد محبت هم معلول گردد ، و محبت با علت قيمت ندارد . و نيز چون داند كه بنده را بر خداوند چيزى واجب نگردد ، طمع داشتن محال باشد . و نيز چون دعوى محبت كرد ، [ 183 الف ] و در محبت موافقت شرط است ، و داند كه حق را بر او منت بسيار است بىعلت ، او نيز خدمت خويش بىعلت آرد تا موافقت به جاى آورده باشد . باز گفت :
« لا بمعنى انه لا يجد حظا فيما يعمل مما لله عليه يفعله لله لا لطمع ثواب و لا لخوف عقاب » . نه به آن معنى باشد كه حظ نيابد در آنچه كند از آنچه خدا را بر او است ، يعنى حظ يابد لكن قصد او به كردن حظ نباشد ، قصد او در كردن ، گزاردن حق خدا باشد نه طمع ثواب را يا خوف عقاب را .
« و هما اعنى الخوف و الطمع باقيان معه قائمان فيه » . گفت اين دو چيز يعنى خوف و طمع در او باقى باشد و در سر او قايم باشد تا هرگز از خوف و طمع خالى نگردد كه از خوف خالى گشتن امن است ، و امن از حق كفر است ، و از طمع خالى گشتن بىنيازى نمودن است ؛ و از حق بىنيازى نمودن كفر است . باز گفت :
« غير انه يرغب فى ثواب الله لموافقة الله تعالى لانه رغب فيه و أمر أن يسأل ذلك [ منه ] و لا يفعله للذة نفسه » . لكن با اين همه بقاى خوف و طمع در او طمع دارد به ثواب از بهر موافقت امر را . حق فرموده است كه از من فضل و رحمت من خواهيد ، چنان كه مىگويد :
وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ ،
از بهر اين طمع دارد نه از بهر لذت نفس خويش را ، يعنى همچنانكه امر به جاى آورد موافقت حق را آورد نه